موسسه خانواده سلامت بنیان سوره اخلاص روانشناسی و قرآن

سوره اخلاص

تهیه و تنظیم: مرضیه قهرمانی (کارگروه روانشناسی و قرآن موسسه خانواده سلامت بنیان)

﴿ سوره الإخلاص – سوره ١١٢ –   تعداد آیات ۴ ﴾

بسمه الله الرحمن الرحیم

قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ﴿١﴾ اللَّهُ الصَّمَدُ ﴿٢﴾ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ﴿٣﴾ وَلَمْ یَکُنْ لَهُ کُفُوًا أَحَدٌ ﴿۴﴾

In the name of Allah the merciful and the compassionate
۱
YUSUFALI: Say: He is Allah, the One and Only;
۲
YUSUFALI: Allah, the Eternal, Absolute;
۳
YUSUFALI: He begetteth not, nor is He begotten;
۴
YUSUFALI: And there is none like unto Him.

ترجمه:

قرآن

به نام خداوند رحمتگر مهربان

بگو اوست‏خداى یگانه (۱)

خداى صمد [ثابت متعالى] (۲)

[کسى را] نزاده و زاده نشده است (۳)

و هیچ کس او را همتا نیست (۴)

 

الهی قمشه ای

به نام خداوند بخشنده مهربان

بگو: حقیقت این است که خدا یکتاست. ( ۱ )

آن خدایی که (از همه عالم) بی نیاز (و همه عالم به او نیازمند) است. ( ۲ )

نه کسی فرزند اوست و نه او فرزند کسی است. ( ۳ )

و نه هیچ کس مثل و مانند و همتای اوست. ( ۴ )

آیت الله مکارم شیرازی

به نام خداوند بخشنده بخشایشگر

بگو: خداوند، یکتا و یگانه است; (۱)

خداوندى است که همه نیازمندان قصد او می ‏کنند; (۲)

(هرگز) نزاد، و زاده نشد، (۳)

و براى او هیچگاه شبیه و مانندى نبوده است! (۴

اعراب آیات (تجزیه و ترکیب)‏:

 

۱- {بِسْمِ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {اللَّهِ} مضاف الیه، مجرور یا در محل جر / فعل مقدّر یا محذوف / فاعل محذوف {الرَّحْمنِ} نعت تابع {الرَّحِیمِ} نعت تابع {قُلْ} فعل امر مبنى بر سکون / فاعل، ضمیر مستتر (أنت) در تقدیر {هُوَ} مبتدا، مرفوع یا در محل رفع {اللَّهُ} مبتدا ثان (دوم) {أَحَدٌ} خبر ثان (دوم)، مرفوع یا در محل رفع / خبر در تقدیر یا محذوف یا در محل

۲- {اللَّهُ} مبتدا، مرفوع یا در محل رفع {الصَّمَدُ} خبر، مرفوع یا در محل رفع

۳- {لَمْ} حرف جزم {یَلِدْ} فعل مضارع، مجزوم به سکون / فاعل، ضمیر مستتر (هو) در تقدیر

{وَلَمْ} (و) حرف عطف / حرف جزم {یُولَدْ} فعل مضارع، مجزوم به سکون / نائب فاعل،

ضمیر مستتر (هو) در تقدیر

۴- {وَلَمْ} (و) حرف عطف / حرف جزم {یَکُنْ} فعل مضارع، مجزوم به سکون {لَهُ} حرف جر و اسم بعد از آن مجرور {کُفُواً} خبر کان، منصوب یا در محل نصب {أَحَدٌ} اسم کانَ،

مرفوع یا در محل رفع

 

تفسیرها:

تفسیر المیزان

این سوره خداى تعالى را به احدیت ذات و بازگشت ما سوى الله در تمامى حوائج وجودیش به سوى او و نیز به اینکه احدى نه در ذات و نه در صفات و نه در افعال شریک او نیست مى ستاید، و این توحید قرآنى، توحیدى است که مختص به خود قرآن کریم است، و تمامى معارف (اصولى و فروعى و اخلاقى ) اسلام بر این اساس پى ریزى شده است.

و روایات وارده از طرق شیعه و سنى در فضیلت این سوره بسیار زیاد است، حتى از هر دو طریق رسیده که این سوره معادل با یک ثلث قرآن است، که ان شاء الله روایاتش به زودى از نظر خواننده مى گذرد.

و این سوره هم مى تواند در مکه نازل شده باشد و هم در مدینه، و آنچه از بعضى از روایات وارده در سبب نزول آن ظاهر است این است که در مکه نازل شده.

قل هو الله احد

کلمه (هو) ضمیر شأن و ضمیر قصه است، و معمولا در جایى بکار مى رود که گوینده اهتمام زیادى به مضمون جمله بعد از آن داشته باشد، و اما کلمه ( الله ) مورد اختلاف واقع شده، حق آن است که علم به غلبه براى خداى تعالى است، یعنى قبلا در زبان عرب اسم خاص براى حق تعالى نبود، ولى از آنجایى که استعمالش در این مورد بیش از سایر موارد شد، به خاطر همین غلبه استعمال، تدریجا اسم خاص خدا گردید، همچنان که اهل هر زبانى دیگر براى خداى تعالى نام خاصى دارند، و ما در تفسیر سوره فاتحه

(اولین سوره قرآن) در باره این کلمه بحث کردیم.

فرق بین احد) و (واحد و معناى احد بودن خداى تعالى

و کلمه احد صفتى است که از ماده وحدت گرفته شده، همچنان که کلمه واحد نیز وصفى از این ماده است، چیزى که هست، بین احد و واحد فرق است، کلمه احد در مورد چیزى و کسى بکار مى رود که قابل کثرت و تعدد نباشد، نه در خارج و نه در ذهن، و اصولا داخل اعداد نشود، به خلاف کلمه واحد که هر واحدى یک ثانى و ثالثى دارد یا در خارج و یا در توهم و یا به فرض ‍ عقل، که با انضمام به ثانى و ثالث و رابع کثیر مى شود، و اما احد اگر هم برایش دومى فرض شود، باز خود همان است و چیزى بر او اضافه نشده.

مثالى که بتواند تا اندازه اى این فرق را روشن سازد این است که : وقتى مى گویى احدى از قوم نزد من نیامده ، در حقیقت هم آمدن یک نفر را نفى کرده اى و هم دو نفر و سه نفر به بالا را، اما اگر بگویى : واحدى از قوم نزد من نیامده تنها و تنها آمدن یک نفر را نفى کرده اى، و منافات ندارد که چند نفرشان نزدت آمده باشند، و به خاطر همین تفاوت که بین دو کلمه هست، و به خاطر همین معنا و خاصیتى که در کلمه احد هست، مى بینیم این کلمه در هیچ کلام ایجابى به جز در باره خداى تعالى استعمال نمى شود، و هیچ وقت گفته نمى شود: جاءنى احد من القوم – احدى از قوم نزد من آمد) بلکه هر جا که استعمال شده است کلامى است منفى، تنها در مورد خداى تعالى است که در کلام ایجابى استعمال مى شود.

یکى از بیانات لطیف مولانا امیر المومنین (علیه السلام) در همین باب است که در بعضى از خطبه هایش که در باره توحید خداى عزوجل ایراد فرموده چنین آمده : کل مسمى بالوحده غیره قلیل  یعنى – و خدا داناتر است – هر چیزى غیر خداى تعالى، وقتى به صفت وحدت توصیف شود، همین توصیف بر قلت و کمى آن دلالت دارد، به خلاف خداى تعالى که یکى بودنش از کمى و اندکى نیست.

و ما در بحثى که پیرامون توحید قرآنى در جلد ششم این کتاب داشتیم، پاره اى از کلمات آن جناب را که در باره توحید صادر شده نقل نمودیم.

معناى اینکه خدا صمد است اینست که هر چیزى در ذات و آثار و صفات محتاج او است و او منتهى المقاصد است

الله الصمد

اصل در معناى کلمه صمد) قصد کردن و یا قصد کردن با اعتماد است، وقتى گفته مى شود: (صمده، یصمده، صمدا) از باب (نصر، ینصر) معنایش این است که فلانى قصد فلان کس یا فلان چیز را کرد، در حالى که بر او اعتماد کرده بود. بعضى از مفسرین این کلمه را – که صفت است – به معانى متعددى تفسیر کرده اند که برگشت بیشتر آنها به معناى زیر است : (سید و بزرگى که از هر سو به جانبش قصد مى کنند تا حوایجشان را برآورد و چون در آیه مورد بحث مطلق آمده همین معنا را مى دهد، پس خداى تعالى سید و بزرگى است که تمامى موجودات عالم در تمامى حوائجشان او را قصد مى کنند.

آرى وقتى خداى تعالى پدید آورنده همه عالم است، و هر چیزى که داراى هستى است هستى را خدا به او داده، پس هر چیزى که نام چیز) صادق بر آن باشد، در ذات و صفات و آثارش محتاج به خدا است، و در رفع حاجتش او را قصد مى کند، همچنان که خودش فرموده : (الا له الخلق و الامر)، و نیز به طور مطلق فرموده : (و ان الى ربک المنتهى ، پس خداى تعالى در هر حاجتى که در عالم وجود تصور شود صمد است، یعنى هیچ چیز قصد هیچ چیز دیگر نمى کند مگر آنکه منتهاى مقصدش او است و بر آمدن حاجتش به وسیله او است.

از اینجا روشن مى شود که اگر الف و لام بر سر کلمه صمد در آمده، منظور افاده حصر است، مى فهماند تنها خداى تعالى صمد على الاطلاق است، به خلاف کلمه احد که الف ولام بر سرش در نیامده، براى اینکه این کلمه با معناى مخصوصى که افاده مى کند در جمله اثباتى بر احدى غیر خداى تعالى اطلاق نمى شود، پس حاجت نبود که با آوردن الف و لام حصر احدیت را در جناب حق تعالى افاده کند، و یا احدیت معهودى از بین احدیت ها را برساند.

و اما اینکه چرا دوباره کلمه الله ذکر شد، با اینکه ممکن بود بفرماید: قل هو الله احد و صمد؟ ظاهرا این تکرار براى اشاره به این معنا بوده که هر یک از دو جمله هو الله احد) و (الله الصمد مستقلا کافى در تعریف خداى تعالى است، چون مقام، مقام معرفى خدا به وسیله صفتى است که خاص خود او باشد، پس معنا چنین است که معرفت به خداى تعالى حاصل مى گردد چه از شنیدن جمله هو الله احد و چه از شنیدن  الله الصمد چه آنجور توصیف و تعریف شود و چه اینجور.

و این دو آیه شریفه در عین حال هم به وسیله صفات ذات، خداى تعالى را معرفى کرده، و هم به وسیله صفات فعل. جمله الله احد خدا را به صفت احدیت توصیف کرده، که احدیت عین ذات است. و جمله الله الصمد او را به صفت صمدیت توصیف کرده که صفت فعل است، چون گفتیم صمدیت عبارت از این است که هر چیزى به سوى او منتهى مى شود.

بعضى از مفسرین گفته اند: کلمه صمد به معناى هر چیز توپرى است که جوفش خالى نباشد، و در نتیجه نه بخورد و نه بنوشد و نه بخوابد و نه بچه بیاورد و نه از کسى متولد شود. که بنابر این تفسیر، جمله لم یلد و لم یولد) تفسیر کلمه (صمد خواهد بود.

لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد

این دو آیه کریمه از خداى تعالى این معنا را نفى مى کند که چیزى را بزاید. و یا به – عبارت دیگر ذاتش متجزى شود، و جزئى از سنخ خودش از او جدا گردد. چه به آن معنایى که نصارى در باره خداى تعالى و مسیح مى گویند، و چه به آن معنایى که وثنى مذهبان بعضى از آلهه خود را فرزندان خداى سبحان مى پندارند.

و نیز این دو آیه از خداى تعالى این معنا را نفى مى کنند که خود او از چیزى متولد و مشتق شده باشد، حال این تولد و اشتقاق به هر معنایى که اراده شود، چه به آن نحوى که وثنیت درباره خدایان خود گفته اند، که بعضى اله پدر و بعضى دیگر اله مادر و بعضى دیگر اله فرزند است، و چه به نحوى دیگر.

و نیز این معنا را نفى مى کنند که براى خداى تعالى کفوى باشد که برابر او در ذات و یا در فعل باشد، یعنى مانند خداى تعالى بیافریند و تدبیر نماید، و احدى از صاحبان ادیان و غیر ایشان قائل به وجود کفوى در ذات خدا نیست، یعنى احدى از دین داران و بى دینان نگفته که واجب الوجود (عز اسمه ) متعدد است، و اما در فعل یعنى تدبیر، بعضى قائل به آن شده اند، مانند وثنى ها که براى خدایان خود الوهیت و تدبیر قائل شدند، حال چه خداى بشرى مانند فرعون و نمرود که ادعاى الوهیت کردند، و چه غیر بشرى. و ملاک در کفو بودن در نظر آنان این است که براى اله و معبود خود استقلال در تدبیر قائلند و مى گویند: الله تعالى تدبیر فلان ناحیه عالم را به فلان معبود واگذار نموده و او فعلا مستقل در تدبیر آن ناحیه است، همانطور که خود خداى تعالى مستقل در تدبیر آن ارباب و آلهه است، و او رب الارباب و اله الالهه است. و اگر برابرى در صفات را نشمردیم، براى آن بود که صفت، یا صفت ذات است یا صفت فعل، صفت ذات که عین ذات است و صفت فعل هم از فعل انتزاع مى شود.

و این معناى از کفو بودن در غیر آلهه مشرکین نیز تصور دارد، نظیر استقلالى که بعضى براى موجودى از موجودات ممکن بپندارند، این نیز مصداقى است براى کفو بودن ، چون برگشت این فرض نیز به این است که انسان بپندارد مثلا فلان گیاه خودش مستقلا بیمارى ما را شفا مى دهد و در بهبودى از بیماریمان احتیاجى به خداى تعالى نداریم، با اینکه گیاه مذکور از هر جهتى محتاج به خداى تعالى است، و آیه مورد بحث این را نیز نفى مى کند.

بیان اینکه نزائیدن، زاده نشدن و کفو نداشتن خدا فرع بر صمد بودن و یگانگى او در ذات و صفات و افعال است

و صفات سه گانه اى که در این سوره نفى شده، یعنى متولد شدن چیزى از خدا، و تولد خداى تعالى از چیز دیگر، و داشتن کفو، هر چند ممکن است نفى آنها را متفرع بر صفت احدیت خداى تعالى کرد، و به وجهى گفت فرض احدیت خداى تعالى کافى است در اینکه او هیچ یک از این سه صفت را نداشته باشد، و لیکن این معنا زودتر به نظر مى رسد که متفرع بر صمدیت خدا باشند.

اما اینکه متولد نشدن چیزى از خدا فرع صمدیت او است، بیانش این است که ولادت که خود نوعى تجزى و قسمت پیرى است به هر معنایى که تفسیر شود، بدون ترکیب تصور ندارد، کسى که مى زاید و چیزى از او جدا مى شود باید خودش داراى اجزایى باشد، و چیزى که جزء دارد محتاج به جزء خویش است، چون بدیهى است موجود مرکب از چند چیز وقتى آن موجود است که آن چند جزء را داشته باشد، و خداى سبحان صمد است هر محتاجى در حاجتش به او منتهى مى گردد، و چنین کسى احتیاج در او تصور ندارد.

و اما اینکه زاییده نشدنش از چیزى فرع صمدیت او است بیانش این است که تولد چیزى از چیز دیگر فرض ندارد مگر با احتیاج متولد به موجودى که از او متولد شود، و خداى تعالى صمد است، و کسى که صمد باشد احتیاج در او تصور ندارد.

و اما اینکه کفو نداشتنش متفرع بر صمدیت او است، بیانش این است که کفو چه اینکه کفو در ذات خداى تعالى فرض شود و چه کفو در فعل او، وقتى تصور دارد که کفو فرضى در عملى که در آن عمل کفو شده مستقل در ذات خود و بى نیاز از خداى تعالى باشد، و گفتیم که خداى تعالى صمد است و صمد على الاطلاق هم هست، یعنى همان کفو فرضى در آن عمل که کفو فرض شده محتاج او است و بى نیاز از او نیست، پس کفو هم نیست.

بنابر این روشن شد که نفى در دو آیه، متفرع بر صمدیت خداى تعالى است، و مال صمدیت خداى تعالى و فروعات آن به اثبات یگانگى خدا در ذات و صفات و افعال او است، به این معنا که خداى تعالى در ذاتش واحد است و چیزى شبیه به او نیست، نه در ذاتش و نه در صفات و افعالش، پس ذات خداى تعالى به ذات خود او و براى ذات خود او است، بدون اینکه مستند بغیر خودش ‍ باشد و بدون اینکه محتاج بغیر باشد، به خلاف غیر خداى تعالى که در ذات و صفات و افعال خود محتاج خداى تعالایند، و او است که به مقتضا و لیاقت ساحت کبریایى و عظمتش موجودى را با صفات و افعال معین خلق مى کند، پس حاصل مفاد سوره این است که، خداى تعالى را به صفت احدیت و و احدیت توصیف مى کند.

و از جمله سخنانى که در باره این آیه گفته شده، این است که مراد از کفو، همسر است، چون همسر هر کسى کفو او است. و بنابه این گفتار آیه شریفه همان را افاده مى کند که آیه تعالى جد ربنا ما اتخذ صاحبه افاده مى کند. و لیکن این حرف صحیح نیست.

بحث روایتى

در کافى به سند خود از محمد بن مسلم از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که فرمود: یهودیان از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) پرسیدند: مشخصات و حسب و نسب پروردگارت را براى ما بیان کن. آن جناب تا سه روز پاسخ نداد، تا آنکه سوره قل هو الله احد نازل شد.

مؤلف: و در کتاب احتجاج از امام عسکرى (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: سؤال کننده عبد الله بن صوریاى یهودى بوده، و در بعضى روایات اهل سنت آمده که سائل عبد الله بن سلام بوده، و این سؤال را در مکه کرد، و بعد از شنیدن پاسخ ایمان آورد، ولى ایمان خود را پنهان مى داشت، و در بعضى دیگر آمده جمعیتى از یهود بودند که این سؤال را از آن جناب کردند، و در روایات بسیارى از طرق اهل سنت آمده که اصلا سؤال از ناحیه یهودیان نبوده، بلکه از ناحیه مشرکین مکه بوده، و به هر حال هر چه بوده مراد از حسب و نسب، صفات و مشخصات خداى تعالى است.

و در کتاب معانى به سند خود از اصبغ بن نباته از على (علیه السلام) روایت آورده که در ضمن حدیثى فرمود: نسبت خداى عزوجل همان سوره : قل هو الله… است و در کتاب علل به سند خود از امام صادق (علیه السلام) روایت کرده که در حدیث معراج فرمود: خداى تعالى به آن جناب – یعنى به رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) – فرمود: قل هو الله احد، را همانطور که نازل شده بخوان ، که این سوره نسبت و معرف من است.

مؤلف: و نیز به سند خود از موسى بن جعفر روایتى در معناى این روایت آورده. و در الدر المنثور است که ابو عبید در کتاب فضائل خود از ابن عباس از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت کرده که فرمود: سوره قل هو الله احد ثلث قرآن است.

مؤلف: روایات از طرق اهل سنت در این معنا بسیار زیاد است، و آن را از عده اى از صحابه از قبیل ابن عباس (که روایتش گذشت )، و ابى الدرداء، ابن عمر، جابر، ابن مسعود، ابى سعید خدرى، معاذ بن انس، ابى ایوب، ابى امامه، و غیر نامبردگان از رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) روایت کرده اند، و نیز در عده اى از روایات وارده از امامان اهل بیت (علیهم السلم) آمده، و مفسرین در توجیه آن وجوهى مختلف ذکر کرده اند، که معتدل ترین آن این است که تمامى معارف قرآنى به سه اصل بر مى گردد، توحید و نبوت و معاد، و سوره مورد بحث از این سه اصل یک اصل را متعرض شده، از اول تا به آخرش در باره آن سخن گفته، و آن اصل توحید است.

و در کتاب توحید از امیر المومنین (علیه السلام) روایت آورده که فرمود در عالم رویا خضر (علیه السلام) را دیدم، و این رویا یک شب قبل از جنگ بدر بود، به آن جناب گفتم : از آنچه دارى چیزى به من تعلیم بده که بر دشمنان پیروز شوم. خضر گفت : بگو: یا هو یا من لا هو الا هو،  همینکه صبح شد، رویاى خود را براى رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) بازگو کردم، به من فرمود: اى على اسم اعظم را یاد گرفتى، و این کلام در جنگ بدر همچنان بر زبانم بود.

و نیز در آن کتاب آمده که امیر المومنین على (علیه السلام) سوره قل هو الله احد را خواند، و وقتى فارغ شد گفت : یا هویا من لا هو الا هو اغفرلى و انصرنى على القوم الکافرین – اى کسى که نیست او مگر او، مرا بیامرز و مرا بر قوم کافر یارى فرما.

و در نهج البلاغه در باره خداى تعالى آمده :الاحد لا بتاویل عدد – احد است، اما نه به تاویل عدد.

مؤلف: این روایت را در توحید هم از حضرت رضا (علیه السلام) نقل کرده به این عبارت : احد لا بتاویل عدد.

و در اصول کافى به سند خود از داوود بن قاسم جعفرى روایت آورده که گفت : به امام ابى جعفر دوم جواد الائمه (علیه السلام) عرضه داشتم : کلمه صمد چه معنایى دارد، فرمود به معناى سید مصمود الیه است، یعنى بزرگى که تمام موجودات عالم در حوائج کوچک و بزرگ به او مراجعه میکنند و محتاج اویند.

مؤلف: و در تفسیر کلمه صمد معانى دیگرى از ائمه اهل بیت (علیهم السلم) روایت شده، از آن جمله امام باقر (علیه السلام) فرمود: صمد به معناى سید و بزرگى است که سایرین او را اطاعت کنند، سیدى که مافوق او هیچ آمر و ناهى نباشد.

و از حسین بن على (علیهماالسلم) روایت شده که فرموده است : صمد کسى و چیزى را گویند که جوف ندارد، و نیز به کسى گویند که نمى خوابد، و همچنین به کسى گفته مى شود که لم یزل بوده و لا یزال خواهد بود. و از امام سجاد (علیه السلام) نقل شده که فرمود: صمد کسى است که هر گاه بخواهد چیزى را ایجاد کند تنها بگوید: باش آن چیز موجود شود. و باز صمد به معناى کسى است که موجودات را بدون الگوى قبلى خلق کرده، آنها را اضداد و به اشکال مختلف و ازواج خلق کرده، کسى است که در یکتایى و ضد نداشتن یگانه است، و نیز در نداشتن شکل و مثل و شریک یکتا است.

و اصل در معناى صمد همان معنایى است که از ابى جعفر دوم (علیه السلام) نقل کردیم، چون در معناى آن لغتى از مفهوم قصد گرفته شده بود، و بنا بر این، معانى دیگر و مختلفه اى که از سایر ائمه (علیهم السلم) نقل شد تفسیر به لازمه معناى اصلى است، چون همه آنها از لوازم مقصود بودن خداى تعالى است، آرى خداى تعالى مقصودى است که هر موجودى در هر حاجتى که دارد به سوى او رجوع دارد، و خود او دچار هیچ حاجتى نمى شود.

و در کتاب توحید از وهب بن وهب قرشى از امام صادق (علیه السلام) از آباى گرامى اش (علیهم السلم) روایت آورده که اهل بصره به حسین بن على (علیهماالسلم) نامه اى نوشته، و در آن از کلمه صمد پرسیدند، حضرت در پاسخشان این نامه را به ایشان نوشت : بسم الله الرحمن الرحیم ، اما بعد، مبادا در قرآن کریم خوض کنید. و در آن جدال راه نیندازید، و بدون علم و از روى مظنه و سلیقه در باره آن چیزى مگویید، که از جدم رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) شنیدم که مى فرمود: کسى که بدون علم در باره قرآن سخن بگوید، نشیمنگاه او پر از آتش خواهد بود، و خداى سبحان خودش کلمه صمد را تفسیر کرده، بعد از آنکه فرمود: الله احد الله الصمد)، آن را با دو آیه بعد تفسیر نموده، فرمود: (لم یلد و لم یولد و لم یکن له کفوا احد.

و نیز در آن کتاب به سند خود از ابن ابى عمیر از موسى بن جعفر (علیه السلام) روایت آورده که فرمود: و بدانکه خداى تعالى واحد) و (احد)، و (صمد است، نه فرزنددار مى شود تا فرزندش از او ارث ببرد، و نه خود از کسى متولد شده تا پدرش ‍ با او شریک باشد.

و باز در آن کتاب در خطبه دیگر از امیر المومنین (علیه السلام) آمده که فرمود: خداى عزوجل کسى است که از کسى متولد نشده تا در عزت شریکى داشته باشد، و خود فرزنددار نمى شود تا موروثى از بین رفتنى باشد.

و در همان کتاب در ضمن خطبه اى از آن جناب آمده که فرمود: خداى تعالى بزرگتر از آن است که کفوى داشته باشد تا به آن کفو تشبیه شود.

مؤلف: در این معانى که تاکنون از روایات نقل کردیم روایات دیگرى نیز هست.

 

تفسیر نمونه

او یکتا و بى همتا است
نخستین آیه از این سوره در پاسخ سؤ الات مکررى که از ناحیه اقوا
افراد مختلف در زمینه اوصاف پروردگار شده بود مى فرماید: بگو او خداوند یکتا و یگانه است

قل هو الله احد
آغـاز جـمـله بـا ضـمیر هو که ضمیر مفرد غائب است و از مفهوم مبهمى حکایت مى کند، در واقع رمز و اشاره اى به این واقعیت است که ذات مقدس او در نهایت خفاء است ، و از دسترس افـکـار مـحـدود انـسـانـهـا بـیرون ، هر چند آثار او آنچنان جهان را پر کرده که از همه چیز ظـاهـرتـر و آشکارتر است ، چنانکه در آیه ۵۳ سوره فصلت مى خوانیم : سنریهم آیاتنا فى الافاق و فى انفسهم حتى یتبین لهم انه الحق : به زودى نشانه هاى خود را در اطراف جهان و در درون جانشان به آنها نشان مى دهیم تا آشکار گردد که او حق است .
سپس از این حقیقت ناشناخته پرده برمى دارد و مى گوید: او خداوند یگانه و یکتا است .
ضمنا معنى قل بگو در اینجا این است که این حقیقت را ابراز و اظهار کن .
در حـدیـثـى از امـام باقر (علیه السلام ) آمده است که بعد از ذکر این سخن فرمود: کفار و بـت پـرسـتان با اسم اشاره به بتهاى خود اشاره کرده ، مى گفتند: این خدایان ما است اى مـحـمـد! تـو نـیـز خـدایـت را تـوصـیـف کـن تـا او را بـبـینیم و درک کنیم خداوند این آیات را نـازل کـرد: قـل هـو الله احـد… ها در هو اشاره به تثبیت و توجه دادن به مطلب است ، واو ضمیر غائب است و اشاره
به غائب از دید چشمها و دور از لمس حواس .
در حدیث دیگرى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) مى خوانیم که فرمود: در شب جنگ بدر خـضـر را در خـواب دیـدم ، از او خـواسـتـم چـیزى به من یاد دهد که به کمک آن بر دشمنان پـیـروز شـوم گـفـت : بـگـو: یـا هو، یا من لا هو الا هو، هنگامى که صبح شد جریان را خدمت رسـول الله (صـلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) عـرض کـردم ، فرمود: یا على ! علمت الاسم الاعـظم : اى على (علیه السلام ) اسم اعظم به تو تعلیم شده سپس این جمله ورد زبان من در جنگ بدر بود….
عـمـار یـاسـر هـنـگـامـى که شنید حضرت امیر مؤ منان (علیه السلام ) این ذکر را روز صـفـیـن بـه هـنگام پیکار مى خواند، عرض کرد این کنایات چیست ؟ فرمود: اسم اعظم خدا و ستون توحید است !.
الله  اسـم خاص براى خداوند است ، و مفهوم سخن امام (علیه السلام ) این است که در همین یک کلمه به تمام صفات جلال و جمال او اشاره شده است ، و به همین جهت آن اسم اعظم الهى نامیده شده .
ایـن نـام جـز بـر خـدا اطلاق نمى شود، در حالى که نامهاى دیگر خداوند معمولا اشاره به یـکـى از صـفـات جـمـال و جـلال او اسـت مـانند عالم و خالق و رازق و غالبا به غیر او نیز اطلاق مى شود (مانند رحیم و کریم و عالم و قادر و…
بـا ایـن حال ریشه آن معنى وصفى دارد، و در اصل مشتق از وله به معنى تحیر است ، چـرا کـه عـقـلهـا در ذات پـاک او حـیـران اسـت ، چـنانکه در حدیثى از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) آمده است : الله معناه المعبود الذى یاله فیه
الخـلق ، و یـؤ له الیـه ، و الله هـو المـسـتـور عـن درک الابـصـار، المـحـجـوب عـن الاوهام و الخـطـرات : الله مـفهومش ، معبودى است که خلق در او حیرانند و به او عشق مى ورزند، الله هـمـان کـسـى اسـت کـه از درک چـشـمـهـا، مـسـتـور اسـت ، و از افـکـار و عقول خلق محجوب .
گـاه نـیـز آن را از ریـشـه الاهـه بـر وزن و بـه مـعـنـى عـبـادت دانـسـتـه اند، و در اصل الاله است ، به معنى تنها معبود به حق .
ولى هـمـانـگـونه که گفتیم ریشه آن هر چه باشد بعدا به صورت اسم خاص درآمده ، و به آن ذات جامع جمیع اوصاف کمالیه ، و خالى از هر گونه عیب و نقص اشاره مى کند.
این نام مقدس قریب هزار بار در قرآن مجید تکرار شده ، و هیچ اسمى از اسماء مقدس او این اندازه در قرآن نیامده است ، نامى است که قلب را روشن مى کند، به انسان نیرو و آرامش مى بخشد، و او را در جهانى از نور و صفا مستغرق مى سازد.
امـا واژه احـد از هـمـان ماده وحدت است ، و لذا بعضى احد و واحد را به یک معنى تفسیر کرده اند و معتقدند هر دو اشاره به آن ذاتى است که از هر نظر بى نظیر و منفرد مى باشد، در عـلم یـگانه است ، در قدرت بى مثال است ، در رحمانیت و رحیمیت یکتا است ، و خلاصه از هر نظر بى نظیر است .
ولى بـعـضـى عقیده دارند که میان احد و واحد فرق است احد به ذاتى گفته مى شـود کـه قـبـول کـثـرت نـمـى کـنـد، نـه در خـارج و نـه در ذهـن ، و لذا قابل شماره نیست و هرگز داخل عدد نمى شود، به خلاف واحد که براى او دوم
و سـوم تـصـور مـى شود، یا در خارج ، یا در ذهن ، و لذا گاه مى گوئیم احدى از آن جمعیت نـیامد، یعنى هیچکس نیامد، ولى هنگامى که مى گوئیم ، واحدى نیامد ممکن است دو یا چند نفر آمده باشند.
ولى این تفاوت با موارد استعمال آن در قرآن مجید و احادیث چندان سازگار نیست .
بـعـضـى نـیـز مـعـتـقـدنـد: احـد اشـاره بـه بـسـاطـت ذات خـداونـد در مـقـابـل اجـزاء تـرکـیـبـیـه خـارجـیـه یـا عـقـلیـه (جـنـس و فـصـل ، و مـاهـیـت و وجـود) اسـت ، در حـالى کـه واحد اشاره به یگانگى ذات او در برابر کثرات خارجیه مى باشد.
در حـدیـثـى از امـام محمد باقر (علیه السلام ) مى خوانیم : اءحد فردى است یگانه و احد و واحد یک مفهوم دارد، و آن ذات منفردى است که نظیر و شبیهى براى او نیست ، و توحید اقرار به یگانگى و وحدت و انفراد او است .
در ذیـل هـمـین حدیث مى خوانیم : واحد از عدد نیست ، بلکه واحد پایه اعداد است ، عدد از دو شـروع مـى شـود، بـنـابراین معنى الله احد یعنى معبودى که انسانها از ادراک ذات او عاجزند، و از احاطه به کیفیتش ناتوان ، او در الهیت فرد است و از صفات مخلوقات برتر.
در قرآن مجید نیز واحد) و (احد هر دو به ذات پاک خداوند اطلاق شده است .
جـالب ایـنـکـه در تـوحـیـد صـدوق آمـده اسـت کـه مـردى اعـرابـى در روز جـنـگ جـمـل بـرخـاست عرض کرد: اى امیر مؤ منان ! آیا مى گوئى خداوند واحد است ؟ واحد به چه معنى ؟ ناگهان مردم از هر طرف به او حمله کردند، و گفتند: اى اعرابى ! این
چـه سـؤ الى اسـت ؟ مـگـر نـمـى بـیـنـى فـکـر امـیـر مـؤ مـنـان تـا چـه حـد مشغول مساءله جنگ است ؟ هر سخن جائى و هر نکته مقامى دارد!
امـیـر مـؤ مـنـان (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: او را بـه حـال خود بگذارید، زیرا آنچه را که او مى خواهد همان چیزى است که ما از این گروه دشمن مـى خـواهـیـم (او از تـوحید سؤ ال مى کند، ما هم مخالفان خود را به توحید کلمه دعوت مى کنیم.
سپس فرمود: اى اعرابى ! اینکه مى گوئیم خدا واحد است چهار معنى مى تواند داشته باشد که دو معنى آن در باره خدا صحیح نیست ، و دو معنى آن صحیح است .
امـا آن دو کـه صـحـیـح نیست : وحدت عددى است این براى خدا جائز نمى باشد (بگوئیم او یـکـى اسـت و دو تـا نـیست ، زیرا مفهوم این سخن آن است که دومى براى او تصور مى شود ولى وجـود نـدارد، در حالى که مسلما براى ذات بى نهایت حق دومى تصور نمى شود چرا کـه چـیزى که ثانى ندارد داخل در باب اعداد نمى شود، آیا نمى بینى که خداوند کسانى را که گفتند: ان الله ثالث ثلاثه خدا سومى از سه نفر است  تکفیر کرده ؟
دیـگـر از مـعـانـى واحـد کـه بـر خـدا روا نـیـسـت ایـن اسـت که به معنى واحد نوعى باشد، مثل اینکه مى گوئیم فلانکس یکى از مردم است ، این نیز بر خدا روا نیست (چرا که خدا نوع و جـنـسـى نـدارد) مـفـهـوم ایـن سـخـن تـشبیه است و خدا از هر گونه شبیه و نظیر برتر و بالاتر است .
امـا آن دو مفهومى که در باره خدا صادق است نخست اینکه گفته شود خداوند واحد است یعنى در اشیاء عالم شبیهى براى او نیست ، آرى پروردگار ما چنین است .
دیـگـر اینکه گفته شود پروردگار ما احدى المعنى است یعنى ذات او تقسیم پذیر نیست ، نه در خارج و نه در عقل ، و نه در وهم ، آرى خداوند بزرگ
چـنـیـن است کوتاه سخن اینکه خداوند احد و واحد است و یگانه و یکتا است نه به معنى واحد عددى ، یا نوعى و جنسى ، بلکه به معنى وحدت ذاتى ، و به عبارت روشن تر وحدانیت او به معنى عدم وجود مثل و مانند و شبیه و نظیر براى او است .
دلیـل ایـن سخن نیز روشن است : او ذاتى است بى نهایت از هر جهت ، و مسلم است که دو ذات بـى نـهـایت از هر جهت غیر قابل تصور است ، چون اگر دو ذات شد هر دو محدود مى شود ، این کمالات آن را ندارد، و آن کمالات این را دقت کنید.
در آیـه بـعـد در توصیف دیگرى از آن ذات مقدس یکتا مى فرماید: او خداوندى است که همه نیازمندان قصد او مى کنند الله الصمد.
براى صمد در روایات و کلمات مفسران و ارباب لغت معانى زیادى ذکر شده است :
راغب  در مفردات مى گوید: صمد به معنى آقا و بزرگى است که براى انجام کارها بـه سـوى او مـى روند، و بعضى گفته اند: صمد به معنى چیزى است که تو خالى نیست بلکه پر است .
در مـقـایـیـس اللغـه  آمـده اسـت کـه صـمـد دو ریـشـه اصـلى دارد: یـکى به معنى قـصـد اسـت ، و دیـگـرى بـه مـعـنـى صـلابـت و اسـتـحـکـام  و اینکه به خداوند متعال صمد گفته مى شود به خاطر این است که بندگانش قصد درگاه او مى کنند.
و شاید به همین مناسبت است که معانى متعدد زیر نیز در کتب لغت براى
صـمد ذکر شده است : شخص بزرگى که در منتهاى عظمت است ، و کسى که مردم در حوائج خـویـش بـه سـوى او مـى روند کسى که برتر از او چیزى نیست ، کسى که دائم و باقى بعد از فناى خلق است

لذا امـام حـسـیـن بـن عـلى (عـلیـهماالسلام ) در حدیثى براى صمد پنج معنى بیان فرموده : صمد کسى است که در منتهاى سیادت و آقائى است .
صمد کسى است که در منتهاى سیادت و آقائى است .
صمد ذاتى است دائم ازلى و جاودانى .
صمد وجودى است که جوف ندارد.
صمدکسى است که نمى خورد و نمى آشامد.
صمد کسى است که نمى خوابد.
در عبارت دیگرى آمده است صمد کسى است که قائم به نفس است و بى نیاز از غیر
صمدکسى است که تغییرات و کون و فساد ندارد.
از امـام على بن الحسین (علیهماالسلام ) نقل شده است که فرمود صمد کسى است که شریک ندارد، و حفظ چیزى براى او مشکل نیست ، و چیزى از او مخفى نمى ماند.
بعضى نیز گفته اند: صمد کسى است که هر وقت چیزى را اراده کند مى گوید موجود باش ، آن هم فورا موجود مى شود.
در حـدیـثـى آمـده اسـت کـه اهـل بـصـره  نـامـه اى بـه محضر امام حسین (علیه السلام ) نوشتند، و از معنى صمد سؤ ال کردند، امام (علیه السلام ) در پاسخ آنها فرمود:
بسم الله الرحمن الرحیم ، اما بعد در قرآن مجادله و گفتگو بدون آگاهى نکنید، چرا که من از جدم رسول الله شنیدم مى فرمود: هر کس بدون علم سخن بگوید باید در محلى از آتش که براى او تعیین شده جاى گیرد، خداوند خودش صمد را تفسیر فرموده است : لم یـلد و لم یـولد و لم یـکـن له کفوا احد: نه زاد، و نه زاده شد و احدى مانند او نیست ،…آرى خداوند صمد کسى است که از چیزى به وجود نیامده ، و در چیزى وجود ندارد، و بر چیزى قرار نگرفته ، آفریننده اشیاء و خالق آنها است ، همه چیز را به قدرتش به وجود آورده ، آنـچـه را بـراى فـنا آفریده به اراده اش از هم متلاشى مى شود، و آنچه را براى بقاء خلق کرده به علمش باقى مى ماند، این است خداوند صمد….و بالاخره در حدیث دیگرى مى خوانیم که محمد بن حنفیه از امیر مؤ منان على (علیه السلام ) در بـاره صـمـد سـؤ ال کـرد حـضـرت (عـلیـه السـلام ) فـرمـود: تاویل صمد آن است که او نه اسم است و نه جسم ، نه مانند و نه شبیه دارد، و نه صورت و نـه تـمـثـال نـه حد و حدود، نه محل و نه مکان ، نه کیف و نه این نه اینجا و نه آنجا، نه پـر اسـت و نـه خـالى ، نـه ایـسـتـاده اسـت و نـه نـشسته ، نه سکون دارد و نه حرکت ، نه ظـلمـانـى اسـت نـه نـورانـى ، نـه روحـانـى اسـت و نـه نـفـسـانـى ، و در عـیـن حـال هـیـچ محلى از او خالى نیست ، و هیچ مکانى گنجایش او را ندارد، نه رنگ دارد و نه بر قـلب انـسـانـى خـطـور کرده ، و نه بو براى او موجود است ، همه اینها از ذات پاکش منتفى است .
ایـن حدیث به خوبى نشان مى دهد که صمد مفهوم بسیار جامع و وسیعى دارد که هر گونه صفات مخلوقات را از ساحت مقدسش ‍ نفى مى کند، چرا که اسـمهاى مشخص و محدود، و همچنین جسمیت و رنگ و بو و مکان و سکون و حرکت و کیفیت و حد و حـدود و مـانـند اینها، همه از صفات ممکنات و مخلوقات است ، بلکه غالبا اوصاف جهان ماده است ، و مى دانیم خداوند از همه اینها برتر و بالاتر است .
در اکـتـشافات اخیر آمده است که تمام اشیاء جهان ماده ، از ذرات بسیار کوچکى بنام اتم  تـشـکـیـل یـافـتـه ، و اتـم خـود نـیـز مـرکـب از دو قـسـمـت عـمـده اسـت : هـسته مرکزى ، و الکـتـرونـهـائى کـه به دور آن در گردش است ، و عجب اینکه در میان آن هسته و الکترونها فـاصـله زیـادى وجـود دارد (البـتـه زیاد در مقایسه با حجم اتم ) به طورى که اگر این فاصله برداشته شود اجسام به قدرى کوچک مى شوند که براى ما حیرت آور است .
مثلا اگر فاصله هاى اتمى ذرات وجود یک انسان را بردارند و او را کاملا فشرده کنند ممکن اسـت بـه صـورت ذره اى درآیـد کـه دیـدنـش بـا چـشـم مـشـکـل باشد ولى با این حال تمام وزن بدن یک انسان را دارا است (مثلا همین ذره ناچیز ۶۰ کیلو وزن دارد
بـعـضى با استفاده از این اکتشاف علمى و با توجه به اینکه یکى از معانى صمد وجودى است که تو خالى و اجوف نیست ، چنین نتیجه گرفته اند که قرآن مى خواهد با این تعبیر هـر گـونـه جـسـمـانـیـتـى را از خـدا نـفـى کـنـد، چـرا کـه تـمـام اجـسـام از اتـم تشکیل یافته اند، و اتم تو خالى است ، و به این ترتیب آیه مى تواند یکى از معجزات علمى قرآن باشد.
ولى نـبـایـد فـرامـوش کرد که صمد در اصل لغت به معنى شخص بزرگى است که هـمـه نـیـازمـنـدان بـه سـوى او مـى رونـد و از هـر نـظـر پـر و کامل است ، و ظاهرا بقیه معانى و تفسیرهاى دیگرى که براى آن ذکر شده ، به همین ریشه باز مى گردد.
سپس در آیه بعد به رد عقائد نصارى ) و (یهود) و (مشرکان عرب  که براى خداوند فرزندى ، یا پدرى قائل بودند، پرداخته ، مى فرماید: نزاد و زاده نشده (لم یلد و لم یولد.
در مـقـابـل ایـن بـیـان ، سخن کسانى است که معتقد به تثلیث (خدایان سه گانه ) بودند، خداى پدر، و خداى پسر، و روح القدس !
نصارى مسیح  را پسر خدا، و یهود عزیر را پسر او مى دانستند و قالت الیهود عـزیـر ابـن الله و قـالت النـصـارى المـسـیـح ابـن الله ذلک قـولهم بافواههم یضاهئون قـول الذیـن کفروا من قبل قاتلهم الله انى یؤ فکون : یهود گفتند عزیر پسر خدا است ! و نصارى گفتند مسیح پسر خدا است ! این سخنى است که با زبان خود مى گویند که همانند گـفـتـار کـافـران پـیـشـیـن اسـت ، لعـنـت خدا بر آنها باد چگونه از حق منحرف مى شوند؟! (توبه – ۳۰
مشرکان عرب نیز معتقد بودند که ملائکه دختران خدا هستند! و خرقوا له بنین و بنات بغیر عـلم : آنـهـا بـراى خـدا پـسـران و دخـتـرانـى بـه دروغ و از روى جهل ساختند! (انعام – ۱۰۰
از بـعـضـى روایـات اسـتـفـاده مـى شـود کـه تـولد در آیـه لم یـلد و لم یـولد مـعنى وسـیـعـترى دارد، و هر گونه خروج اشیاء مادى و لطیف را از او، و یا خروج آن ذات مقدس از اشیاء مادى و لطیف دیگر را نفى مى کند.
چـنـانـکـه در هـمـان نـامـه اى کـه امـام حـسـیـن (عـلیـه السـلام ) در پـاسـخ اهـل بـصـره  در تـفـسیر صمد مرقوم فرمود، جمله لم یلد و لم یولد چنین تفسیر شـده : لم یـلدیـعـنـى چـیـزى از او خـارج نشد، نه اشیاء مادى مانند فرزند، و سایر اشیائى که از مخلوقین خارج مى شود مانند شیر از پستان مادر و نه چیز لطیف ، مانند نفس ، و نه عوارض گوناگون ، مانند خواب و خیال و اندوه و حزن و خوشحالى و خنده و گریه و خوف و رجاء و شوق و ملالت و گرسنگى و سیرى ، خداوند برتر از این است که چیزى از او خارج شود. و نیز برتر از آن است که او متولد از شى ء مادى و لطیف گردد…
مـانـنـد خـارج شدن موجوده زنده اى از موجود دیگر، و گیاه از زمین ، و آب از چشمه و میوه از درخـتـان ، و خـارج شدن اشیاء لطیف از منابعش ، مانند دیدن از چشم ، و شنیدن از گوش ، و اسـتـشـمـام از بـیـنـى ، و چـشـیـدن از دهـان ، و سـخـن از زبـان ، و مـعـرفـت و تـشـخـیص ‍ از دل ، و جرقه آتش از سنگ .
مطابق این حدیث تولد معنى گسترده اى دارد که هر گونه خروج و نتیجه – گیرى چیزى از چـیـزى را شـامـل مـى شـود، و ایـن در حـقـیـقـت مـعـنـى دوم آیـه اسـت و مـعـنـى اول و ظـاهـر آن هـمـان بـود کـه در آغـاز گـفـتـه شـد، بـعـلاوه مـعـنـى دوم بـا تـحـلیـل روى مـعـنـى اول کـامـلا قـابـل درک اسـت ، زیـرا اگـر خـداونـد فـرزنـد ندارد به دلیل آن است که از عوارض ماده بر کنار مى باشد.
همین معنى در باره سایر عوارض ماده صادق است (دقت کنید-.
و بـالاخـره در آخـریـن آیـه ایـن سـوره مـطـلب را در بـاره اوصـاف خـدا بـه مـرحـله کـمـال رسـانده ، مى فرماید: و براى او هرگز احدى شبیه و مانند نبوده است (و لم یکن له کفوا احد-
کـفـو در اصـل بـه مـعـنـى همطراز در مقام و منزلت و قدر است ، و سپس به هر گونه شبیه و مانند اطلاق مى شده است .
مطابق این آیه تمام عوارض مخلوقین ، و صفات موجودات ، و هر گونه نـقـص و مـحـدودیـت ، از ذات پـاک او مـنتفى است ، این همان توحید ذاتى و صفاتى است ، در مقابل توحید عددى و نوعى که در آغاز تفسیر این سوره به آن اشاره شد.
بـنـابـرایـن او نـه شـبـیـهـى در ذات دارد، نـه مـانـنـدى در صـفـات ، و نـه مـثـلى در افعال ، و از هر نظر بى نظیر و بى مانند است .
امـیـر مـؤ مـنـان عـلى (عـلیـه السلام ) در یکى از خطبه هاى نهج البلاغه مى فرماید: -لم یـلد- فـیـکـون مولودا، -ولم یولد- فیصیر محدودا… و لا -کف ء- له فیکافئه ، و لا نـظـیـر له فـیـسـاویه -او کسى را نزاد که خود نیز مولود باشد، و از کسى زاده نشد تا محدود گردد،…
مـانـنـدى نـدارد تـا با او همتا گردد، و شبیهى براى او تصور نمى شود تا با او مساوى باشد -و ایـن تـفـسـیـر جـالبـى است که عالى ترین دقایق توحید را بازگو مى کند ( سلام الله علیک یا امیر المؤمنین .
نکته ها :
۱- دلائل توحید
توحید، یعنى یگانگى ذات خداوند و عدم وجود هر گونه همتا و شبیه براى او، گذشته از دلائل نـقـلى و آیـات قـرآن مـجـیـد، بـا دلائل عـقـلى فـراوان نـیـز قابل اثبات است که در اینجا قسمتى از آن را به صورت فشرده مى آوریم :
۱-بـرهـان صرف الوجود و خلاصه اش این است که خداوند وجود مطلق است ، و هیچ قید و شرط و حدى براى او نیست ، چنین وجودى مسلما نامحدود
خـواهـد بود، چرا که اگر محدودیتى پیدا کند باید آلوده به عدم گردد، و ذات مقدسى که هستى از آن مى جوشد هرگز مقتضى عدم و نیستى نخواهد بود و چیزى در خارج نیست که عدم را بر او تحمیل کند بنابر این ، محدود به هیچ حدى نمى باشد.
از سـوى دیگر دو هستى نامحدود در عالم تصور نمى شود، زیرا اگر دو موجود پیدا شود حتما هر یک از آنها فاقد کمالات دیگرى است ، یعنى کمالات او را ندارد، و بنابر این هر دو محدود مى شوند، و این خود دلیل روشنى است بر یگانگى ذات واجب الوجود دقت کنید.
۲- بـرهـان عـلمـى هـنـگـامـى کـه بـه ایـن جـهان پهناور نگاه مى کنیم در ابتدا عالم را به صـورت مـوجوداتى پراکنده مى بینیم ، زمین و آسمان و خورشید و ماه و ستارگان و انواع گیاهان و حیوانات ، اما هر چه بیشتر دقت کنیم مى بینیم اجزاء و ذرات این عالم چنان به هم مـربـوط و پـیـوسـتـه اسـت کـه مـجـمـوعـا یـک واحـد مـنـسـجـم را تشکیل مى دهد، و یک سلسله قوانین معین بر سراسر این جهان حکومت مى کند.
هـر قـدر پـیـشـرفـت عـلم و دانـش بـشـرى بـیـشـتر مى شود وحدت و انسجام اجزاى این جهان آشکارتر مى گردد، تا آنجا که گاهى آزمایش روى یک نمونه کوچک (مانند افتادن یک سیب از درخـت ) سـبب مى شود قانون بزرگى که بر تمام عالم هستى حکومت مى کند کشف گردد (همانگونه که در باره نیوتن و قانون جاذبه اتفاق افتاد.
این وحدت نظام هستى ، و قوانین حاکم بر آن ، و انسجام و یکپارچگى در میان اجزاى آن نشان مى دهد که خالق آن یکتا و یگانه است .
۳- بـرهـان تـمـانـع – دلیـل عـلمـى فـلسـفى دلیل دیگرى که براى اثبات یگانگى ذات خداوند ذکر کرده اند و قرآن در آیه ۲۲ سوره انبیاء الهامبخش
آن است برهان تمانع است ، مى فرماید: لو کان فیها الهه الا الله لفسدتا فسبحان الله رب العـرش عـمـا یـصـفـون : اگـر در زمین و آسمان خدایانى جز خداوند یگانه بود زمین و آسـمـان بـه فـساد کشیده مى شد، و نظام جهان به هم مى خورد، پس منزه است خداوندى که پـروردگـار عـرش اسـت از آنـچـه آنـهـا تـوصـیـف مـى کـنـنـد! تـوضـیـح ایـن دلیل را در جلد ۱۳ صفحه ۳۸۱ تحت عنوان برهان تمانع مشروحا؟ ذکر کرده ایم .
۴- دعـوت عـمـومـى انـبـیـاء بـه خـداونـد یـگـانـه – ایـن دلیـل دیـگـرى بـراى اثبات توحید است ، چرا که اگر دو واجب الوجود در عالم بود هر دو بـایـد مـنـبـع فـیـض بـاشـنـد، چـرا کـه یـک وجـود بـى نـهـایـت کـامـل مـمـکـن نـیـسـت در نـور افـشـانـى بـخـل ورزد، زیـرا عـدم فـیـض بـراى وجـود کـامـل نـقـص اسـت ، و حـکـیـم بـودن او ایـجـاب مـى کـنـد کـه هـمـگـان را مشمول فیض خود قرار دهد.
ایـن فیض دو شاخه دارد: فیض تکوینى (در عالم خلقت )، و فیض تشریعى (در عالم هدایت ) بـنابر این اگر خدایان متعددى وجود داشت باید فرستادگانى از نزد همه آنها بیایند، و فیض تشریعى آنها را براى همگان برسانند.
حضرت على (علیه السلام ) در وصیت نامه اش براى فرزند گرامى ش امام مجتبى (علیه السـلام ) مى فرماید: و اعلم یا بنى انه لو کان لربک شریک لاتتک رسله و لراءیت آثار مـلکـه و سـلطـانـه ، و لعـرفت افعاله و صفاته ، و لکنه اله واحد کما وصف نفسه : بدان فـرزنـدم اگر پروردگارت همتائى داشت فرستادگان او به سراغ تو مى آمدند و آثار مـلک و سـلطـان او را مـشاهده مى کردى ، و به افعال و صفاتش آشنا مى شدى ولى او معبود یکتا است همانگونه که خودش توصیف کرده است .
ایـنـهـا همه دلائل یگانگى ذات او است ، اما دلیل بر عدم وجود هر گونه ترکیب و اجزاء در ذات پاک او روشن است ، زیرا اگر براى او اجزاء خارجیه باشد طبعا نیازمند به آنها است ، و نیاز براى واجب الوجود غیر معقول است .
و اگـر اجـزاء عـقـلیـه تـرکـیـب از مـاهـیـت و وجـود یـا از جـنـس و فصل  منظور باشد آن نیز محال است ، زیرا ترکیب از ماهیت و وجود فرع بر محدود بودن اسـت ، در حـالى کـه مـى دانـیـم وجـود او نـامـحـدود اسـت و تـرکـیـب از جـنـس و فـصـل فـرع بـرداشـتـن مـاهـیـت اسـت چـیـزى کـه مـاهـیـت نـدارد جـنـس و فصل هم ندارد.
۲- شاخه هاى پر بار توحید
معمولا براى توحید چهار شاخه ذکر مى کنند:
۱- توحید ذات (آنچه در بالا شرح داده شده.
۲- تـوحـیـد صـفات یعنى صفات او از ذاتش جدا نیست ، و نیز از یکدیگر جدا نمى باشد، فى المثل علم و قدرت ما، دو وصف است که عارض بر ذات ما است ، ذات ما چیزى است و علم و قـدرت مـا چیز دیگر، همانگونه که علم و قدرت نیز در ما از هم جدا است ، مرکز علم روح ما است ، و مرکز قدرت جسمانى بازو و عضلات ما، ولى در خداوند نه صفاتش زائد بر ذات او اسـت ، و نـه جـدا از یـکـدیـگـرنـد، بلکه وجودى است تمامش علم ، تمامش قدرت ، تمامش ازلیت و ابدیت .
اگر غیر از این باشد لازمه اش ترکیب است ، و اگر مرکب باشد محتاج به اجزاء مى شود و شى ء محتاج هرگز واجب الوجود نخواهد بود.
۳- توحید افعالى یعنى هر وجودى ، هر حرکتى ، هر فعلى در عالم است به ذات
پـاک خـدا بـرمـى گـردد، مـسـبـب الاسـبـاب او اسـت و عـلت العلل ذات پاک او مى باشد، حتى افعالى که از ما سر مى زند به یک معنى از او است ، او بـه مـا قـدرت و اخـتـیـار و آزادى اراده داده ، بـنـابـر ایـن در عـیـن حـال کـه مـا فـاعـل افـعـال خـود هـسـتـیـم ، و در مـقـابـل آن مـسـؤ ولیـم ، از یـک نـظـر فـاعـل خـداونـد اسـت ، زیرا همه آنچه داریم به او بازمى گردد (لا مؤ ثر فى الوجود الا الله.
۴- توحید در عبادت : یعنى تنها باید او را پرستش کرد و غیر او شایسته عبودیت نیست ، چـرا کـه عـبـادت بـایـد بـراى کـسـى بـاشـد کـه کـمـال مـطـلق و مـطـلق کـمـال اسـت ، کـسـى کـه از هـمـگـان بى نیاز است ، و بخشنده تمام نعمتها، و آفریننده همه موجودات ، و این صفات جز در ذات پاک او جمع نمى شود.
هـدف اصـلى از عـبـادت ، راه یـافـتـن بـه جـوار قـرب آن کـمـال مـطـلق ، و هـسـتـى بـى پـایـان ، و انـعـکـاس پـرتـوى از صـفـات کـمـال و جـمـال او در درون جان است که نتیجه اش فاصله گرفتن از هوى و هوسها، و روى آوردن به خودسازى و تهذیب نفس است .
این هدف جز با عبادت الله که همان کمال مطلق است امکانپذیر نیست .
۳- شاخه هاى توحید افعالى
تـوحـیـد افـعـالى نیز به نوبه خود شاخه هاى زیادى دارد که در اینجا به شش قسمت از مهمترین فروع آن اشاره مى کنیم :
۱- توحید خالقیت
هـمـانـگـونـه کـه قـرآن مـى گـویـد: قـل الله خـالق کل شى ء: بگو خداوند
آفریدگار همه چیز است رعد – ۱۶
دلیل آنهم روشن است وقتى با دلائل گذشته ثابت شد واجب الوجود یکى است ، و همه چیز غیر از او ممکن الوجود است ، بنابر این خالق همه موجودات نیز یکى خواهد بود.
۲- توحید ربوبیت
یعنى مدبر و مدیر و مربى و نظامبخش عالم هستى تنها خدا است ، چنانکه قرآن مى گوید: قـل اغـیـر الله ابـغـى ربـا و هـو رب کـل شى ء: آیا غیر خدا را پروردگار خود بطلبم در حالى که او پروردگار همه چیز است ؟! انعام – ۱۶۴
دلیل آن نیز وحدت واجب الوجود و توحید خالق در عالم هستى است .
۳- توحید در قانونگذارى و تشریع
چـنـانکه قرآن مى گوید: و من لم یحکم بما انزل الله فاولئک هم الکافرون : هر کس که به آنچه خدا نازل کرده است حکم نکند کافر است مائده – ۴۴
زیـرا وقـتى ثابت کردیم مدیر و مدبر او است ، مسلما غیر او صلاحیت قانونگذارى نخواهد داشـت ، چون غیر او در تدبیر جهان سهمى ندارد تا قوانینى هماهنگ با نظام تکوین وضع کند.
۴-  توحید در مالکیت
خـواه مـالکـیـت حقیقى یعنى سلطه تکوینى بر چیزى باشد، یا مالکیت حقوقى یـعـنـى سـلطه قانونى بر چیزى اینها همه از او است ، چنانکه قرآن مى گوید: و لله ملک السموات و الارض مالکیت و حاکمیت آسمانها و زمین
مخصوص خدا است آل عمران – ۱۸۹
و نیز مى فرماید: و انفقوا مما جعلکم مستخلفین فیه انفاق کنید از اموالى که خداوند شما را نماینده خود در آن قرار داده حدید – ۷
دلیل آن هم همان توحید در خالقیت است ، وقتى خالق همه اشیاء او است طبعا مالک همه اشیاء نیز ذات مقدس او است بنابر این هر ملکیتى باید از مالکیت او سرچشمه گیرد.
۵- توحید حاکمیت
مـسـلمـا جـامـعه بشرى نیاز به حکومت دارد، چون زندگى دستجمعى بدون حکومت ممکن نیست ، تـقـسـیـم مـسـؤ ولیـتـهـا، تـنـظـیـم بـرنامه ها، اجراى مدیریتها، و جلوگیرى از تعدیات و تجاوزها، تنها به وسیله حکومت میسر است .
از طـرفـى اصـل آزادى انسانها مى گوید هیچکس بر هیچکس حق حکومت ندارد، مگر آنکه مالک اصـلى و صـاحـب حـقـیـقـى اجازه دهد، و از همین جاست که ما هر حکومتى را که به حکومت الهى مـنـتـهى نشود مردود مى دانیم ، و نیز از همین جاست که مشروعیت حکومت را از آن پیامبر (صلى الله عـلیـه و آله و سـلم ) و سـپـس امامان معصوم (علیهمالسلام ) و بعد از آنها براى فقیه جامع الشرائط مى دانیم .
البـتـه مـمـکـن اسـت مـردم به کسى اجازه دهند که بر آنها حکومت کند، ولى چون اتفاق تمام افراد جامعه عادتا غیر ممکن است چنین حکومتى عملا ممکن نیست .
البته نباید فراموش کرد که توحید ربوبیت مربوط به عالم تکوین است
و توحید قانونگذارى و حکومت به عالم تشریع .
قرآن مجید مى گوید: ان الحکم الا لله : حکم و حکومت تنها از آن خدا است انعام – ۵۷
۶- توحید اطاعت یعنى تنها مقام واجب الاطاعه در جهان ، ذات پاک خدا است ، و مشروعیت اطـاعـت از هـر مـقام دیگرى باید از همین جا سرچشمه گیرد، یعنى اطاعت او اطاعت خدا محسوب مى شود.
دلیل آن هم روشن است وقتى حاکمیت مخصوص او است مطاع بودن هم مخصوص او است.و لذا مـا اطاعت انبیاء (علیهمالسلام ) و ائمه معصومین و جانشینان آنها را پرتوى از اطاعت خدا مى شـمـریـم ، قـرآن مـىگـویـد: یـا ایـهـا الذیـن آمـنـوا اطـیـعـوا الله و اطـیـعـوا الرسـول و اولى الامـر مـنـکـم : اىکـسـانـى کـه ایـمـان آورده ایـد اطـاعـت کـنـیـد خـدا و رسول او و صاحبان امر (امامان معصوم)(نساء – ۵۹
و نـیـز مـى فـرمـایـد: مـن یـطـع الرسـول فـقـد اطـاع الله : هـر کـس رسول خدا را اطاعت کند خدا را اطاعت کرده است نساء – ۸۰
البته بحثهاى فوق هر کدام در خور شرح و بسط فراوان است و ما به ملاحظه این که از شکل بحث تفسیرى خارج نشویم آنها را فشرده بیان کردیم .
خداوندا! ما را در تمام عمر به خط توحید ثابت بدار.

 

تفسیر نور

‏‏‏آیه  ۱

‏ متن آیه : ‏‏‏‏

‏ قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ ‏

‏ترجمه :‏‏‏‏ ‏

‏بگو : خدا ، یگانه یکتا است .‏

‏توضیحات : ‏‏‏‏‏

‏« اللهُ » : اسم خاصّ آفریدگار هستی است . « أَحَدٌ » : یکتا . یگانه .‏

‏‏‏آیه  ۲

‏ متن آیه : ‏‏‏‏

‏ اللَّهُ الصَّمَدُ ‏

‏ترجمه :‏‏‏‏ ‏

‏خدا ، سَرورِ والای برآورنده امیدها و برطرف کننده نیازمندیها است .‏

‏توضیحات : ‏‏‏‏‏

‏« الصَّمَدُ » : سَرورِ والائی که برای رفع حوائج و دفع مصائب ، تنها بدو رو کنند . می‌توان واژه‌های رائج در زبان فارسی همچون « حضرت والا ، قبله عالم ، کعبه آمال‌ » را مفاهیمی از واژه « صمد » دانست .‏

‏‏‏آیه  ۳

‏ متن آیه : ‏‏‏‏

‏ لَمْ یَلِدْ وَلَمْ یُولَدْ ‏

‏ترجمه :‏‏‏‏ ‏

‏نزاده است و زاده نشده است .‏

‏توضیحات : ‏‏‏‏‏

‏« لَمْ یَلِدْ » : فرزندی نزاده است . یعنی نه کسی فرزند او است ، و نه او پدر کسی است . « لَمْ یُولَدْ » : زاده نشده است . به دنیا آورده نشده است . یعنی نه فرزند کسی است ، و نه کسی پدر او است .‏

‏‏‏آیه  ۴

‏ متن آیه : ‏‏‏‏

‏ وَلَمْ یَکُن لَّهُ کُفُواً أَحَدٌ ‏

‏ترجمه :‏‏‏‏ ‏

و کسی همتا و همگون او نمی‌باشد .‏

‏توضیحات : ‏‏‏‏‏

‏« کُفُواً » : همتا . همگون . یعنی خداگونه‌ای وجود ندارد ، و کسی شبیه و همسنگ و همبر او نیست .‏

تفسیر امام موسی صدر

این سوره مبارک که اخلاص نام دارد، یکی از مهم‌ترین سوره‌های قرآن است، تا جایی که در بسیاری از روایات معادل ثلث قرآن خوانده شده است.

علت این مسئله، معانی عقائدی و فرهنگی و علمی و اخلاقی‌ای است که در این سوره آمده است و آن را یکی از ارکان یا بازگوکننده بخش مهمی از ارکان اسلام قرار داده است. از همین‌رو، به خواست خدا می‌کوشیم تا اندکی بیشتر به تفسیر این سوره بپردازیم. تفسیر خود را با جمله‌ای آغاز می‌کنیم که در هر سوره تکرار می‌شود و بسیار پراهمیت است، یعنی «بِسمِ اللهِ الرَّحْمنِ الرَّحِیمِ» ملاحظه می‌کنیم که هر سوره از قرآن با این جمله آغاز می‌شود، و بنابر روایاتی از پیامبر (ص) و ائمه (ع) جزئی از هر سوره است. معنای این جمله در دو واژه «بسم الله» خلاصه شده است. می‌دانیم که «بسم‌الله» جار و مجرور و ظرف [۱] است، و جار و مجرور هم متعلق می‌خواهد.

مفسران در این‌باره مفصل بحث کرده و گفته‌اند که «بسم‌الله» متعلق به «أستعین» محذوف یا «أبدأ» و امثال آن است. اما کسی که در قرآن ژرف می‌نگرد معنایی گسترده‌تر و فراگیر‌تر از این تفاسیر گوناگون درمی‌یابد. می‌دانیم که خداوند انسان را خلیفه خود در زمین می‌داند. خلیفه کسی است که در کار و مسئولیت جانشین آدمی است و اهداف او را با اراده و اختیار محقق می‌سازد. پس قلم و کتاب خلیفه انسان نیستند، بلکه خلیفه مختار است و مدیریت و طرح کار‌ها را عهده‌دار می‌شود و با آن‌ها اهداف اصیل آدمی را تحقق می‌بخشد. انسان خلیفه خدا در زمین است، بدین‌معنا که انسان در هدایت موجودات هستی و در قرار دادن آن‌ها در مسیر درست خلقت اختیار دارد. همچنین، قرآن می‌افزاید آنچه آدمی در زندگی در تملک دارد، امانت خداوند در نزد اوست. ثروت یا مقام و تجربه‌ای که به دست می‌آوریم، امانت خداوند است و ما جانشین خداوند برای تصرف در این امور هستیم. خداوند به ما امر کرده است: «وَ أَنفِقُوا مِمّا جَعَلَکُم مُّستَخلَفِینَ فِیهِ» [۲]

از این آیه و دیگر آیات پی می‌بریم که آدمی مکلَّف است در زندگی به اراده خداوند در خلقت تحقق بخشد. انسان امکانات و توانمندی‌هایی دارد که می‌تواند با آن‌ها مقاصد و خواسته‌ها و اهداف الهی را در خلقت محقق سازد. پس وقتی که آدمی در راه درست و صراط مستقیم گام برمی‌دارد، اراده خداوند را در زمین اجرا می‌کند. از همین‌رو، انسان نماینده و خلیفه خداوند است، و به تَبعِ آن این کار‌ها را با «بسم‌الله» انجام می‌دهد، چنان که قاضی به اسم مردم یا به اسم عدالت حکم می‌دهد. پس انسان در زندگی خود به اسم خداوند کار می‌کند؛ انگار چنین می‌گوید که خداوند فاعل اصیل امور اشیاست. در قرآن نیز آمده است: «وَ ما رَمَیتَ إذ رَمَیتَ وَ لکِنَّ اللهَ رَمی.» [۳]

انسان این مسئله را می‌داند و درمی‌یابد که از جانب خداوند مکلف است که بنا به این اراد خجسته الهی عمل کند. او به اسم خداوند به کار‌ها می‌پردازد. حدیثی از پیامبر نیز به ما می‌گوید که همه کار‌ها را با نام خداوند آغاز کنیم: «کُلُّ أمرٍ ذِی بالٍ لَم یُذکَر فِیهِ بسمِ اللهِ فَهُوَ أَبتَر.» [۴]

بنابراین، ما موظف هستیم که کار و سخن و ایفای مسئولیت‌ها و واجبات خود را در زندگی با نام خداوند آغاز کنیم. بار دیگر به این آیه شریفه توجه می‌کنیم و درمی‌یابیم که در هر بُعدی از ابعاد زندگی خود، در کار و گفتار و کردار و سکوت و اقرار و انکار و در مقاومت و مبارزه خود، گویی خلیفه خداوند در این امور هستیم. پس به نام خدا کارهای خود را انجام می‌دهیم، خدایی که بخشاینده و مهربان است و خیرخواه انسان و همه آفریدگان است. همین که گفتار و کردار و فعالیت خود را با نام خدا آغاز می‌کنیم، غرور را از ما دور می‌کند و در نتیجه ثابت می‌کند که کار‌ها به حول و قوه خود ما انجام نمی‌گیرد و از سویی دیگر، به ما نیرو و رسالت و ایمان به پیروزی می‌بخشد، زیرا دست خداوند بالا‌تر از دست همه است. پس هرگاه به نام خداوند کار می‌کنیم، پیروز می‌شویم. افزون بر این، هرگاه کاری را به اسم خداوند آغاز می‌کنیم، متوجه درستی یا نادرستی آن کار می‌شویم؛ اگر درست بود، انجامش می‌دهیم و در غیر این صورت، کار را‌‌‌ رها می‌کنیم. در اینجا بعد تربیتی این جمله را درمی‌یابیم، بعدی که در درون ما اعتماد به خداوند و اطمینان به او را ایجاد می‌کند و نه اعتماد بر خویشتن را، آنچنان که متعارف است. اگر آدمی در کار‌ها به خود تکیه کند، در معرض غرور قرار می‌گیرد و راه حق و راه باطل را از هم تشخیص نمی‌دهد. اما اگر کار را با نام خدا آغاز کرد، اولاً، دچار غرور نمی‌شود. ثانیاً، اگر کار او عمل صالحی بود، انجام می‌دهد و در غیر این صورت، به این کار نمی‌پردازد. بنابراین، اگر کار‌ها و سخنان و فعالیت‌های خود را با نام خدا آغاز کردیم، اطمینان داریم و درمی‌یابیم که پیروز خواهیم شد و نظارت خداوند را بر اعمال خود حس می‌کنیم. در نتیجه، فقط کار درست را انجام می‌دهیم. به همین ترتیب، وقتی سوره‌های قرآن را تلاوت می‌کنیم و کارهای روزمره را انجام می‌دهیم، خود را در پرتو عنایتِ خداوند می‌بینیم و درمی‌یابیم که نماینده خداوند هستیم و از پیروزی مطمئنیم، زیرا که ما کار را با نام خدا انجام می‌دهیم. از همین‌رو، این سوره و دیگر سوره‌های قرآن با این جمله معجزه‌وار آغاز می‌شود، جمله‌ای که بیانگر هدایت و نظارت خداوند است و پیروزی را بشارت می‌دهد، بی‌آنکه آدمی را در زندگی و موفقیت‌هایش مغرور سازد.

سوره اخلاص با «بسم‌الله الرحمن الرحیم» آغاز می‌شود، و بی‌گمان این عبارت بخشی از هر سوره‌ای است. این سوره را انتخاب کردیم تا جنبه‌ای از تفسیر این سوره را بیان کنیم. پیش از این گفتیم که این سوره اخلاص خوانده می‌شود، و یکی از مهم‌ترین سوره‌های قرآن است. درباره شأن نزول آن آمده است که برخی از علمای یهود درباره نَسَب خداوند از پیامبر پرسیدند. این پرسشِ یهودیان دسیسه‌چینی و سوء استفاده از منطق عرب‌ها بود، زیرا آنان برای هر چیزی نَسَبی قائل بودند. افراد و قبایل و اسب‌ها در نزد آنان نسب داشتند. همچنین، برای خداوندانی که می‌پرستیدند، نسب‌هایی ذکر می‌کردند. از این‌رو، این پرسش بسیار دشوار می‌نمود. پس از چند روز که پیامبر در تأمل و انتظار به سر می‌برد، این سوره نازل شد؛ با این مضمون که خداوندی که پیامبر می‌پرستد و به عبادت او دعوت می‌کند، نسبی ندارد، همانا او یکتا و بی‌نیاز است، نه می‌زاید و نه زاییده شده است و او همتایی ندارد. پیامبر این‌گونه به پرسش پاسخ گفت.

این سوره با واژه «قُل» آغاز می‌شود. باید در این واژه تأمل کنیم.

اساساً واژه «قُل» خطاب به رسول اکرم است. خداوند به او دستور می‌دهد که به مردم بگوید که خداوند یکتا و بی‌نیاز است. اما چرا پیامبر جمله‌ای را که خطاب به خود بود، نقل کرده است؟ زیرا این ویژگی پیامبر اکرم است. پیامبر در برابر وحی خداوند چون آینه بود؛ هر آنچه می‌شنید برای مردم باز می‌گفت. آیات قرآن حتی هنگامی که پیامبر را مورد خطاب قرار می‌دهند، جنبه نقد و تربیت دارند؛ پیامبر را تربیت می‌کنند، اخلاق پیامبر را کامل می‌کنند، نگاه پیامبر را متوجه برخی امور می‌کنند، رفتار خاصی از پیامبر را انتقاد می‌کنند و پیامبر هم به مقتضای امانت‌داری، همه این مسائل را به مردم می‌رساند.

این ویژگی پیامبر در اناجیل مقدس، خصوصاً در انجیل متی، هم آمده است؛ هنگامی که از زبان حضرت مسیح (ع) دعوت پیامبر اکرم را بشارت می‌دهد و ویژگی‌های پیامبر را ذکر می‌کند. مهم‌ترین این ویژگی‌ها رساندن کامل وحی الهی به مردم است. پس واژه «قُل» خطاب به پیامبر است که بنا بر رسالت محمدی خود آن را برای مردم باز می‌گوید. پس او چون آینه است: «هُوَ اللهُ أَحَدٌ» پروردگار من که از نسبش می‌پرسید، «الله» است. الله اسم عَلَم برای ذات خالق است. معنای این واژه واجب‌الوجودی است که همه صفات کمالیه یعنی اسمای حُسنی را دارد. واژه الله عَلَم برای ذات خداوند و بالا‌ترین درک انسان از خداوند است.

اگر معرفت بشری را در تاریخ بررسی کنیم، درمی‌یابیم انسانی که به اقتضای فطرتش، و نه به اقتضای ترس و نادانی و نگرانی و امثال آن، دریافت که خود و جهان آفریننده‌ای دارد، این آفریننده را به صورت مبهم درک می‌کرد. نخست او را خالق می‌دانست. پس از این، اندیشه آدمی پیشرفت کرد و صفات بیشتری از خداوند را دریافت. از همین‌رو، او را «ملک» و «ملک‌الملوک» خواند، چنان که در آموزه‌های تورات آمده است. سپس، به مقتضای دعوت انبیا و تجارب و معرفت بیشتر خود، اندیشه او باز هم تحول یافت و خداوند را «پدر» یعنی خالق و رازق و رحیم دانست. اما این معنا هم همه صفات کمال را دربر نداشت، تا اینکه سرانجام آدمی دریافت که خالقش، افزون بر صفت خلق و رزاقیت و داوری و رحمت، خود اوج کمال است، و هیچ کمالی در هستی نیست که سرانجام به خداوند سبحان منتهی نشود.

پس واژه «الله»، واژه‌ای متمایز و بیگانه و بی‌بدیل است. از این‌رو می‌بینیم که این واژه در دیگر زبان‌ها معادلی برای ترجمه ندارد. مترجمانی که به اندیشه‌های اسلامی و معانی قرآنی شناخت و اشراف کافی دارند، واژه «الله» را ترجمه نشدنی می‌دانند. در ترجمه‌های فرانسوی و انگلیسی و فارسی و جز این‌ها، این واژه را به همین صورت نقل می‌کنند، زیرا این واژه بدیلی ندارد و اسم عَلَم است و عَلَم هم ترجمه نمی‌شود.

پیامبر می‌گوید پروردگارم الله است و «أحد». أحد یعنی واحد و یکتا. اما این واژه معنایی بیش از این دارد. واحد در برابر دو قرار دارد، اما أحد در برابر دو نیست. خداوندِ واحد، نه در ذهن جزء دارد و نه در خارج، و نه مفهوم مرکب دارد و نه واقعیت ترکیبی. پس او أحد یعنی بسیط است. او «جزء» به معنای فلسفی و خارجی و منطقی آن ندارد.

«اللهُ الصَّمَدُ» «صمد» یعنی مقصود. «صَمَدَ» یعنی قصد کرد و «صَمَدْ» یعنی مقصود. وقتی می‌گویم: «صمد»، یعنی خداوند به تنهایی مقصود ماست. اگر خداوند به تنهایی مقصود ماست، پس غیر او مقصود نیست، زیرا در این صورت این غیر هم مقصود می‌شود.

بدین ترتیب، اختصاص دادن مقصودیت به خداوند بدان معناست که همه موجودات او را قصد می‌کنند و او نه کسی را قصد می‌کند و نه چیزی را. بنابراین، او به غیر نیازی ندارد و از غیر خود چیزی نمی‌طلبد. ضعفی در او نیست تا از غیر نیرو بگیرد. پیامبر می‌گوید: پروردگار من «صمد» است، یعنی کامل و نیرومند است، نه نقصی دارد و نه خللی به او راه می‌یابد و از غیر خود هم بی‌نیاز است.

سوره را ادامه می‌دهیم: «لَم یَلِد وَ لَم یُولَد» پیامبر همچنان در سور مبارک اخلاص در جستجوی نسب خداوند است: «لَم یَلِد وَ لَم یُولَدْ» پس پدر و مادر نیست، چنان که فرزندانی هم ندارد.

با این دو جمله همه نسب‌ها از او منتفی می‌شود. پدری ندارد، یعنی عمو و عمه و عموزاده و قبیله پدری ندارد. همچنین، نه مادر دارد و نه دایی و نه خاله و نه قبیله مادری. او نه فرزندی دارد و نه نوه‌ای و نه دامادی و نه خویشی. او نه خویشِ نسبی دارد و نه خویشِ سببی.

«وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ» این جمله معنای قبل را کامل می‌کند؛ یعنی هیچ کس همتای او نیست. خلاصه این دو عبارت این است که خداوندِ سبحان نه قبیله‌ای دارد و نه از قبیله خاصی برخاسته است. اما معنا ژرف‌تر از اینهاست؛ نه یاری‌رسانی دارد و نه همتایانی. پس او را با کسی نسبتی نیست و با هیچ کس پیوند سببی ندارد. یکتایی است که همه موجودات در برابرش یکسان‌اند. هیچ کسی، از هر طبقه و مکان و زمانی، با او پیون خاصی ندارد. او برای همه است، و همه در برابرش یکسان‌اند. نسبت او با دیگران و نسبت دیگران با او برابر است. چنین است که خداوند از هر انتسابی مبراست و این مسئله فاصله همه مردم را به او و امکان دست یافت آنان را به خداوند برابر می‌کند. شخصاً این معنی، یعنی عدم انتساب خدا به شخص یا طبقه یا مکان یا زمان، قله توحید و خاستگاه همه افکار و اعتقادات و اعمال است.

در بخش پایانی سوره اخلاص، درباره آن نگرش کلی که این سوره از معنای الله به دست می‌دهد و نسب خداوند، چنان که از پیامبر خواسته شده بود، تأمل می‌کنیم. درمی‌یابیم خداوندی که این سوره وصف می‌کند، نسبتی با کسی ندارد. با چیزی پیوندی نزدیک و با هیچ کس و هیچ مکان و هیچ زمانی هم قرابت ندارد. این معنا بسیار ارجمند و خاستگاه دین و اندیشه و پیشرفت است. وقتی خدا وابستگی خاصی به کسی ندارد، در هستی کسی بی‌علت بیش از دیگران به خدا نزدیک نیست. پس خدا نه خویشی دارد، نه سایه‌ای، نه امینی، نه خزانه‌داری، نه همتایی و نه ابزار خاصی. مردمان چون دندانه‌های شانه در برابرش مساوی‌اند. بنابراین، هر انسانی به اندازه عملش یا به تعبیر قرآن بر اساس یکی از موازین سه‌گانه به خدا نزدیک می‌شود؛ بر اساس تقوا یا جهاد یا علم. طبقات اجتماعی هیچ تفاوتی نزد خدا ندارند. اندیشه طبقاتی که در نزد یونانیان یا یهودیان رواج داشت، نادرست است. آنان می‌گفتند گروهی مقرَّب خداوند هستند و گروهی مطرود یا دور از خدا، گروهی دوزخی هستند و گروهی بهشتی. همچنین، این اندیشه یهودیان که می‌گفتند از میان مردم تنها آنان اولیای خداوند یا به تعبیر خود «قوم برگزیده خداوند» هستند، ناپذیرفتنی است.

بنابراین، همه مردم و همه طبقات و همه گروه‌ها و افراد، چه سفید، چه سیاه، چه سرخ، چه بلند قد و چه کوتاه قامت، چه فرزندان اغنیا، چه اشراف‌زادگان، چه روحانیان و چه غیر آنان، در برابر خداوند مساوی‌اند. این مفهومی است تربیتی که به هر کس امکان می‌دهد تا به مقتضای عمل و تلاش و تقوا و وجهاد و دانش خود به سوی خدا گام بردارد.

از سوی دیگر، مکان‌ها نیز با هم مساوی‌اند، مگر مکانی که خداوند به سبب کار یا عبادت یا حرکت خاصی درباره آن چیزی گفته باشد. پس مکان دور و نزدیک یا زمان بهتر و بر‌تر از دیگر ایام و روزهای شوم یا فرخنده در کار نیست. این‌ها تصوراتی بود که در میان مردم رواج داشت و در برخی روز‌ها مانع از فعالیت می‌شد.

همچنین، وقتی که خداوند نسبت به همه یکی است، و منشأ همه نیز یکی است، احساس یگانگی جامعه به انسان دست می‌دهد و انسان با این دریافت هر چیزی جز خدا را واجد نقص و در مسیر کمال می‌بیند. از همین‌رو، دیگران را معذور می‌دارد و خود را در برابر تصویری خوب و نیکو و همراه با حسن ظن به دیگران می‌یابد. از این همه است که این سوره ثلث قرآن یا ثلث اول اسلام دانسته شده است، زیرا اصول سه‌گانه اسلام توحید و نبوت و معاد است. ثلث و رکن نخست این اصول با همه معنای خود، در این سوره وجود دارد. عبادت جز برای خدا نیست و نیاز جز به درگاه خدا روا نیست. زیرا میان آدمیان تفاوتی وجود ندارد. پس نیاز بردن مخلوق نزد مخلوقی دیگر، چنان که امام سجاد می‌گوید، نادانی و لغزش است.

همچنین، توحید اخلاقی خاص و صفای ذهن و احساسی وحدت‌بخش در بشر به وجود می‌آورد. این سوره، افزون بر عقیده توحید که ثلث اسلام و ثلث قرآن است، تصویری از جامعه و روابط میان انسان‌ها و بی‌نیازی از غیر خدا و رویگردانی از عبادت غیرخدا و نیز امکان پیشرفت هر انسانی و درهم شکستن همه موانع ارائه می‌دهد.

این سوره بت‌ها را از سر راه انسان برمی‌دارد. آدمی نه احساس نقص می‌کند و نه احساس تفاوت و نیز روز‌ها و مکان‌هایی وجود ندارد که نحس باشد و نتوان در آن‌ها کار کرد. عمل انسان اهمیت دارد و قرآن کریم در این باره می‌گوید: «وَ أَن لَیسَ لِلإنسانِ إلّا ما سَعی» [۵].

پس این سوره مبارک رکنی از عقیده و فرهنگ و فقه و اخلاق و احساسات اسلامی است. از خداوند می‌خواهیم تا ما را در الهام گرفتن از معنای این سوره موفق بدارد و ما را در عبادات و نیاز‌ها و کار‌ها و نگرش از موحدان قرار دهد. به خدای واحد ایمان داریم و هیچ کس را شریک او نمی‌دانیم؛ نه خدای زمینی را و نه خدایانی غیر از الله را. نه دیگر آدمیان را کوچک می‌شماریم و نه خود را بر‌تر از دیگران می‌دانیم، زیرا سرچشمه یکی است، خدا یکی است و راه‌های رسیدن به خدا به شمار آدمیان است و رفتن به سوی او و تلاش و جهاد برای همه ممکن است.

این همه همراه با معنی دیگری در اوج قرار دارد، و اینکه حق، هر حقی که در جهان است، از عدل و حق و علم، همچون خداوند، نه زاییده می‌شود و نه می‌زاید. دانش نه زاییده شده است و نه می‌زاید. راه دانش برای همه باز است و هر کس که بیاموزد، دانشمند و فرزانه می‌شود. حق فقط به یک ترازو سنجیده می‌شود. آیا کسی که با انسانی نسبتی دارد و کاری به جا آورد بر حق است و اگر آن کار را دیگری انجام دهد، باطل است؟ حق از جانب خداست، نه‌زاده شده و نه می‌زاید. همه کمال‌ها این گونه‌اند، کمال حقیقی و کامل در ذات خدا متجلی است. همه کمالات نه‌زاده می‌شوند و نه می‌زایند. این مسئله فتح بابی دیگر برای تکامل و بلندپروازی‌های آدمی به سوی کمال است. راهی که برای آدمی سلوکی کلی در زندگی را شکل می‌دهد.

جلسه دوم

می‌خواهیم به تفسیر سوره اخلاص بپردازیم. سوره بزرگی که در احادیث ثلثِ قرآن دانسته شده است. همچنین، در حدیث آمده است که این سوره نَسَبِ پروردگار است. چنان که می‌دانید عرب‌ها برای خدایان و افراد و بزرگانشان نَسَبی ذکر می‌کردند.

هر کسی به قبیله یا خانواده یا عشیره‌ای نسبت داده می‌شد، حتی برای اسب‌ها و بت‌ها نیز نسبی قائل بودند. هُبَل و لات و عُزّی و وُد و یَغوث و یَعوق هر کدام به تاریخ و قبیله و گروهی منسوب بودند. به همین سبب، از پیامبر درباره نسب خداوندی پرسیدند که آن حضرت عبادت می‌کرد و مردم را به سوی او فرا می‌خواند، و در پاسخ، سوره اخلاص نازل شد. سوره اخلاص ایمان اسلامی به خداوند را به صورت کوتاه و مفید در خود دارد. از همین‌رو، ثلث قرآن دانسته شده است، زیرا قرآن کتاب شریعت است و بنیان شریعت نیز توحید و نبوت و معاد است. توحید شرطِ بنیادین و نخستین شریعت است. اکنون به تفسیر این سوره می‌پردازیم.

«قُلْ هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» پیش از این درباره واژه «قُل» گفتیم که این واژه خطاب به پیامبر است. پیامبر هر آنچه می‌شنود برای مردم بازمی‌گوید. او همچون آینه‌ای است که وحی الهی را بازمی‌تاباند. یکی از این انعکاسات این آیه است: «وَ ما یَنطِقُ عَنِ الهَوی إن هُوَ إلّا وَحیٌ یُوحی» [۶] پیامبر هر چه را به او وحی می‌شد، به مردم عرضه می‌کرد، حتی کلمه «قُل» را. «هُوَ اللَّهُ أَحَدٌ» پروردگار من «الله» است،‌‌ همان کسی که از نَسَبِ او می‌پرسید. معنای «أحد» چیست؟ أحد معنایی ژرف‌تر از واحد دارد. واحد در برابر دو است. واحد یعنی فرد در برابر گروه، و خداوند واحد هم هست. اما معنای أحد بیش از واحد است. أحدیت یعنی خداوند افزون بر اینکه یک فرد است، جزء هم ندارد. اگر به خود توجه کنیم، متوجه می‌شویم هر کدام از ما با ویژگی‌ها و مشخصات خود واحد است، اما أحد نیست. انسان از اجزای خارجی از قبیل سر و دست و پا و از اجزای عقلی که در علم منطق ذکر شده، تشکیل شده است. افزون بر این، خورد و خوراک و دانش و فرهنگ و تجربیات او نتیجه تلاش هزاران هزار انسانی است که در پیشرفت او نقش داشته‌اند. بنابراین، آدمی از اجزای بسیاری ساخته شده است، اما خداوند أحد است؛ نه جزئی دارد و نه نَسَبی. ما به پدر و مادر و قبیله و عشیره و مردم و سرزمین خاصی منسوبیم. هر کدام از ما به اشیای بسیاری منسوب است، اما خداوند أحد است و با هیچ کس نسبتی ندارد: «قُل هُوَ اللهُ أَحَدٌ».

در این باره نکته دیگری هم وجود دارد که برخی مفسران بدان اشاره و آن را بیان کرده‌اند. بدون شک أحد از ریشه «وحد» گرفته شده است و همزه بدل از «واو» است. پس أحد به معنای وحد است. مقصود این است که خداوند فقط واحدی نیست که جزئی ندارد، بلکه او «وحد» است؛ در برابرش چیزی نیست، نه موجودی و نه اثربخشی و نه قائمی. هر آنچه در هستی می‌بینیم، سایه‌ای از اوست، اثری از اوست، اشعه‌ای از نور اوست، او به تنهایی وجود دارد و موجودی غیر از او نیست. بی‌شک، این معنا از أحد دقیق‌تر و ژرف‌تر است. اما در اعتقادات ما معنای «أحد»‌‌ همان است که گفتم، یعنی خداوند نه جزئی دارد و نه نَسَبی.

«اللهُ الصَّمَدُ» برای «صمد» دو معنا گفته‌اند. نخست اینکه صمد به معنای «مقصود» است و «صَمَدتُ» یعنی «قصد کردم» خداوند مقصود است، یعنی برای هر نیازی او را می‌طلبیم. به هر سوی که رویم خداوند مقصود ماست، یعنی خداوند بی‌نیاز است.‌ای مردم، شما نیازمند و خداوند بی‌نیاز است. خداوند به هیچ کس نیازی ندارد. معنای دومی نیز در اصطلاح برای این واژه وجود دارد، که به همین معنای نخست بازمی‌گردد. اصطلاحاً وقتی می‌گوییم «نَصمُد» یعنی «ایستاده‌ایم» در برخی از تفاسیر صمد به معنای «ملیء» (پُر، سرشار) آمده است. چرا خداوند ملیء خوانده شده است؟ زیرا او بی‌نیاز است، غنی است، به کسی نیاز ندارد. نیاز خلأ و کمبود است و آدمی به اندازه نیازش فقیر و ضعیف است. کسی که از دیگران بی‌نیاز است «صمد» و «صامد» است. هیچ کس، غیر از خدا، از دیگران بی‌نیاز نیست. خداوند بی‌نیاز است. به هر دو معنایی که برای «صمد» گفتیم، خداوند به چیزی نیاز ندارد؛ نه خوراک و نه پوشاک و نه مکان و نه زمان و نه انسان و نه یارانی.

«لَم یَلِد وَ لَم یُولَد» او فرزندانی ندارد، پس نوه و داماد و عروس و خویشاوندی هم ندارد.‌زاده هم نشده است، یعنی نه پدری دارد و نه مادری. وقتی پدر ندارد، عمو و عمه و عموزاده ندارد. و وقتی مادر ندارد، دایی و خاله و دایی‌زاده‌ای ندارد. پس هیچ کس را با خداوند قرابتی نیست، نه از سوی فرزندی و نه از سوی پدری. او عشیره ندارد، زیرا پیوند ما به عشیره از طریق ولادت است.

«وَ لَم یَکُن لَهُ کُفُواً أَحَدٌ» او همتایی ندارد. در گذشته بر آن بودند که هر موجودی نظیر و مثلی دارد. «کُفؤ» به معنای همسر به کار می‌رفت، یعنی او نه شوهر یا زن دارد و نه مانند و نظیری. این مسئله هم به بی‌نیازی خداوند تفسیر می‌شود.

در تفسیری دقیق‌تر از آنچه گفتم، می‌گویند «ولادت» به معنای فرزند داشتن و زاییدن نوعی ولادت است. در لغت هر چیزی که از چیز دیگری پدید می‌آید، زاییدن خوانده می‌‌شود. اما خداوند نه از چیزی زاییده شده است و نه چیزی از او خارج می‌شود، مانند جوشیدن آب از زمین یا روییدن میوه از درخت. آنچه از خداوند صادر می‌شود این‌گونه نیست. این بیان معنایی سطحی از آیه است. اندکی ژرف در این آیه می‌اندیشیم تا پیوند این آیه را با عقیده توحید دریابیم، توحیدی که در اسلام بسیار بدان پرداخته شده است. همه ادیان و خصوصاً اسلام بر توحید و تعمیق اثرات توحید بر زندگی خصوصی و اجتماعی ما تأکید دارند. به این آیه می‌اندیشیم تا اثر این مفهوم را درباره خدا دریابیم. گفتیم که خداوند نه می‌زاید و نه زاییده شده است. نه عشیره‌ای دارد و نه خانواده و خویشاوندانی. بر این اساس، همه مردم برای خدا یکسان‌اند، همچون داندانه‌های شانه. هیچ کس بر اثر خویشاوندی یا نسبتی خاص به او نزدیک نیست. از سوی دیگر، گفتیم خداوند صمد است، یعنی بی‌نیاز از مردم است و همه به او نیازمندند. او به چیزی نیاز ندارد، اما همه چیز به او نیازمند است. به زمان و مکان نیازی ندارد، اما زمان و مکان به او نیاز دارد. بنابراین، همه آدمیان در برابر او مساوی‌اند، او به کسی برای کمک یا تقسیم کار نیاز ندارد و همه در برابرش مساوی‌اند. این تساوی برای ازمنه و امکنه و اشیا و حالات و همه چیز صادق است. همه چیز در برابر خدا مساوی است، زیرا او به کسی یا چیزی نیاز ندارد. ما انسان‌ها برخی از انواع خوراکی را بیشتر دوست داریم، زیرا بدان نیازمندتریم. برخی از پوشاک‌ها را دوست داریم، چون به آن‌ها نیاز داریم. برخی میوه‌ها را بیشتر می‌پسندیم، چون محتاج آن‌ها هستیم. اما خداوند از هر چیزی بی‌نیاز است. هر خوراک و پوشاک و نوشیدنی و کوه و رود و خانه‌ای برای خدا یکسان است. همه مکان‌ها و زمان‌ها برای خدا یکی هستند. از این تحلیل می‌فهمیم که همه چیز، هر مکان و زمان و شخصی، در برابر خداوند یکسان است و هیچ کس را بر دیگری و هیچ مکانی را بر مکان دیگر و هیچ زمانی را بر زمان دیگر برتری نیست. خداوند در برخی اشیا اسباب و نشانه‌هایی قرار داده و آن‌ها را رمز دانسته است، مانند کعبه و روز جمعه و ماه رمضان و غیر این‌ها. ما نیز برای برخی اماکن یا روز‌ها اعتبار و ویژگی خاصی قائل هستیم، مثل روز استقلال یا پرچم. اعتبار پرچم از قانون است، نه اینکه ذاتاً احترامی دارد. پول نیز کاغذی است مثل دیگر کاغذ‌ها، اما به اعتبار حاکم و قانون و قدرت قانون این اوراق ارزش یافته است و همچون دیگر کاغذ‌ها نیست. به اینجا رسیدیم که همه اشیا و زمان‌ها و مکان‌ها و حالات برای خداوند مساوی‌اند. نکته اساسی این است که در مجموعه بشری هیچ کس بر دیگری برتری ندارد، مگر به علم و تقوا.

مردم همچون دندانه‌های شانه در برابر خداوند مساوی‌اند. کسی با خداوند خویشاوند نیست و هیچ کس، چنان که یهود می‌گوید، از اولیای خداوند نیست: «قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إن زَعَمْتُمْ أَنَّکُمْ أَوْلِیَاءُ لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوا المَوتَ إن کُنتُمْ صادِقِین» [۷] خداوند در این آیه می‌خواهد این اندیشه را رد کند که کسانی اولیای خداوند هستند. نتیجه این است که خداوند اولیایی یا مردمانی ندارد که برگزیده خداوند باشند. دلیل این مسئله هم این است که اگر گناه کنید خداوند عذابتان می‌کند و اگر اولیا یا خویشان خداوند بودید، عذاب نمی‌شدید. هیچ طبقه‌ای بر‌تر از طبقه دیگر نیست. این تفکر طبقاتی در هند، که عده‌ای نجس‌اند، و نیز در اروپای قرون وسطا یا به طور کلی این تفکر که طبقه‌ای از مردم به خداوند نزدیک‌تر و بالا‌تر از قانون‌اند و طبقه‌ای دیگر از خداوند دور‌تر و زیر سلطه قانون هستند، از بنیان نادرست است. بنابراین، «وَ أَن لَیسَ لِلإنسانِ إلَّا ما سَعى وَ أَنَّ سَعیَهُ سَوفَ یُرى» [۸] پس همه آدمیان در یک خط قرار دارند و کسی به سوی خدا پیش نمی‌رود، مگر به اندازه عملی که انجام داده است. همین مسئله درباره شرایط نظام‌ها نیز صادق است؛ ملتی فقیر و ملتی عقب‌افتاده و ملتی جاهل و ملتی عالم و ملتی پیروز است. آیا خداوند پیروزی را به شرقیان اختصاص داده است؟ آیا خداوند شرق را در برابر غرب برگزیده است؟ آیا خداوند اراده کرده است گروهی عقب‌افتاده باشند و گروهی دیگر پیشرفته؟ حاشا که چنین باشد. خداوند بالا‌تر از این سخنان است. خداوند نسبت به همه حالات یگانه است. به هر جایی که برسیم: «فَبِما کَسَبَت أَیدِیکُم» [۹] یعنی جهل و عقب‌ماندگی و فقر و گرسنگی و خواری نتیجه اعمال افراد جامعه است و هر پیشرفت و موفقیت و دانش و کمالی نتیجه کار خودمان است: «إنَّ اللّهَ لا یُغَیِّرُ ما بِقَومٍ حَتّی یُغَیِّروا ما بِأَنفُسِهِم» [۱۰]؛ «ظَهَرَ الفَسادُ فِی البَرِّ وَ البَحرِ بِما کَسَبَت أَیدِی النّاسِ» [۱۱] پس سعادت و بدبختی اجتماع و فقر و بیماری و جهل و شکست و پیروزی و دانش و فرهنگ و هر اتفاقی در جامعه، نتیجه مستقیم اعمال خودمان است و اگر ما چیزی را نخواهیم، هرگز بر ما تحمیل نخواهد شد.

این معنای توحید است و آن را احدیت و صمدیت و نَسَب نداشتن خداوند گرفته‌ایم. خداوند نمی‌خواهد مردمی را بر دیگر مردمان برتری دهد، مگر آنکه خود بخواهند؛ اگر پیشرفت خواستند، پیشرفت می‌کنند، و اگر عقب‌ماندگی خواستند، عقب خواهند ماند. این معنا از توحید روحیه واقع‌بینی آدمی را تقویت و او را فعال‌تر می‌کند تا بداند به هر جا که رسد، نتیجه اعمال و اقدامات خودش است، بنابراین، جوامع عقب‌مانده، چه دانسته و چه ندانسته، خود این‌گونه خواسته‌اند و جوامع پیشرفته خود جامعه خود را ساخته‌اند. خداوند یکتاست و نسبتی با مکان و زمان و شیئی ندارد.

در عالَمِ وجود سعد و نحس نیست، ما حیوان نحس مانند بز یا سعد مانندِ گوسفند نداریم. مؤمنان، توجه کنید که بز در نزد برخی نحس و گوسفند نزد دیگرانی سعد است، هیچ تفاوتی میان کوزه پر و خالی نیست. روزهای ۱۳ و ۲۷ و ۲۵ و روز عصر چهارشنبه هیچ فرقی ندارد. تفأل هست، اما تفأل به خیر که راهی است به سوی پیشرفت و فعال کردن آدمی. اما تطیّر نداریم و چنین مسئله‌ای در اسلام نیست. پیامبر فرموده‌اند: «رُفِعَ عَن أُمّتِی تِسعَـ‹:… الطِّیَرَ›ُ» [۱۲] تطیّر به معنای بدبینی است و اشیا گناهی مرتکب نمی‌شوند و سعد و نحس میان آن‌ها نیست. اشیای مختلف تنها در خواص طبیعی و علمی با هم تفاوت دارند.

بدین‌سان می‌بینیم که احدیت و صمدیت خداوند از معنای انتزاعی خود درمی‌گذرند و به درون زندگی ما راه می‌یابند. ما در عالم اسباب و در جهانی عقلانی به سر می‌بریم که همه هستی برای ما خلق شده است: «هُوَ الَّذِی خَلَقَ لَکُم ما فِی الْأَرْضِ جَمِیعاً» [۱۳] و «وَ سَخَّرَ لَکُمُ اللَّیلَ وَ النَّهَارَ وَ الشَّمسَ وَ القَمَرَ وَ النُّجُومُ مُسَخَراتٌ بِأَمرِهِ» [۱۴] همه چیز برای ماست و کلیدی دارد، و کلید اشیا علم است و عمل. باید تلاش کنیم تا به آنچه می‌خواهیم برسیم. در غیر این صورت، به اهدافمان نخواهیم رسید. پس، همه چیز و همه کس و همه زمان‌ها و همه مکان‌ها و همه حالت‌ها در برابر خداوند مساوی‌اند و در میان آن‌ها سعد و نحس و دور و نزدیک وجود ندارد، مگر به اندازه‌ای که برای آن تلاش می‌کنیم. نمی‌توانیم برای پیشرفت به تاریخ یا اجداد خود تکیه کنیم. حضرت محمد به دخترش، فاطمه زهرا، می‌گوید: «إنِّی لا أُغنِی عَنکِ مِنَ اللهِ شَیئاً» [۱۵] آیا باید به خانواده و خویشان خود بنازیم؟ آیا باید به سفیدپوست بودن افتخار کنیم؟ چه تفاوتی میان سفید و سیاه در نزد خداوند هست؟ مفهوم احدیت تفاوت نژادی میان سفید و سیاه را رد می‌کند. پس با تأمل در مفهوم احدیت و صمدیت درمی‌یابیم که نژادپرستی ناپذیرفتنی است.

«قُل هُوَ اللهُ» جامع همه کمالات و اسماء حسنی و امثال علیاست. او احد و صمد است که نه‌زاده شده و نه می‌زاید. برای او همتایی نیست. این معنا از خداوند اصل و اساس است. او ما را آفریده و راه ما به سوی اوست و هر که، در هر زمان و مکان و شرایطی، خود تلاش کند، مقرَّب او خواهد شد: «إنَّ أَکرَمَکُم عِندَاللهِ أَتقاکُم» [۱۶] هیچ کس بر دیگری برتری ندارد، مگر در تقوا و جهاد و عمل و دانش، چنان که قرآن این چهار مورد را صراحتاً ذکر می‌کند. این معنای «قُل هُوَ اللهُ أَحدٌ» است. این سوره را مخلصانه با زبان و قلب و عقل می‌خوانیم و با آن حقیقتاً زندگی می‌کنیم تا احساس اعتماد به نفس را در ما تقویت کند و اعتماد به نفس به این معنا اعتماد به خداوند است. ما فقط بر اعمال خود تکیه می‌کنیم و خدا را از رگ گردن به خود نزدیک‌تر می‌دانیم. مسائلی که گفتم اندکی از معنای «قُل هُوَ اللهُ أَحَدٌ» است که تصویری از خداوند برای ما ترسیم می‌کند؛ تصویری که باید بدان معتقد باشیم و با عقل و دل بشناسیم و آن را در زندگی عادی خود وارد کنیم.

پی نوشت‌ها

[۱]. قید.
[۲]. و از آنچه شما را در استفاده از آن، جانشین دیگران کرده، انفاق کنید. حدید (۵۷)، ۷.
[۳]. و آن‌گاه که تیر می‌انداختی، تو تیر نمی‌انداختی، خدا بود که تیر می‌انداخت. أنفال ۸)، ۱۷.
[۴]. هر کاری که با نام خداوند آغاز نشود، اب‌تر است. مجلسی، محمدباقر، حارالأنوار، بیروت، مؤسسـ‹ الوفاء، ۱۴۰۴ ق، ج ۸۹، ص ۲۴۲.
[۵]. و اینکه: برای مردم پاداشی جز آنچه خود کرده‌اند، نیست. نجم (۵۳)، ۳۹.
[۶]. و سخن از روی هوی نمی‌گوید. نیست این سخن جز آنچه بدو وحی می‌شود. نجم (۵۳)، ۳ و ۴
[۷]. بگو:‌ ای قوم یهود، هرگاه می‌پندارید که شما دوستان خدا هستید، نه مردم دیگر، پس تمنای مرگ کنید اگر راست می‌گویید. جمعه (۶۲)، ۶.
[۸]. و اینکه: برای مردم پاداشی جز آنچه خود کرده‌اند، نیست؟ و زودا که کوشش او در نظر آید. نجم (۵۳)، ۳۹ و ۴۰.
[۹]. به خاطر کارهایی است که کرده‌اید. شوری (۴۲)، ۳۰.
[۱۰]. خدا چیزی را که از آنِ مردمی است دگرگون نکند تا آن مردم خود دگرگون شوند. رعد (۱۳)، ۱۱.
[۱۱]. به سبب اعمال مردم، فساد در خشکی و دریا، آشکار شد. روم (۳۰)، ۴۱.
[۱۲]. ۹ چیز از امتم برداشته شده است:… فال بد زدن. مجلسی، محمدباقر، همان، ج ۵، ص ۳۰۳.
[۱۳]. اوست که همه چیزهایی را که در روی زمین است برایتان بیافرید. بقره (۲)، ۲۹.
[۱۴]. و مُسخَّر شما کرد شب و روز را و خورشید و ماه را و ستارگان همه فرمانبردار امر او هستند. نحل (۱۶)، ۱۲.
[۱۵]. ابن ابی‌الحدید، عبدالحمید، شرح نهج‌البلاغه، قم، کتابخانه آیت‌الله مرعشی، ۱۴۰۴ ق، ج ۱۸، ص ۱۳۴.
[۱۶]. هر آینه گرامی‌ترین شما نزد خدا پرهیزگار‌ترین شماست. حجرات (۴۹)، ۱۳.

 

فضیلت و خواص سوره  توحید

یکصد و دوازدهمین سوره قران کریم است که مکی  و ۴ ایه دارد. این سوره را «اخلاص، صمد، اساس، برائه، جمال، معرفت، مانع، نور، تفرید، تجرید، ولایت» (۱) نیز می گویند.

این سوره از ارزشمندترین سوره های قرآن است که به قرائت و ارتباط با آن بسیار سفارش شده است و آثار و فواید بیشماری دارد.

امام باقر علیه السلام فرموده اند: سوره توحید برابر با یک سوم قران است. (۲)

امام رضا علیه السلام نیز فرمودند: هر کس سوره توحید را بخواند و به ان ایمان داشته باشد توحید را شناخته است.(۳)

رسول خدا صلی الله علیه و اله وسلم فرموده اند این سوره را زیاد بخوانید زیرا این سوره نور قرآن است. (۴)

هم چنین از ایشان نقل شده است: هر کس سوره توحید را قرائت نماید با خواندن آیه اول، خداوند هزار نگاه به او می کند و با خواندن آیه دوم، خداوند هزار دعای او را مستجاب می کند و با آیه سوم هزار خواسته اش را به او می دهد و با آیه چهارم، هزار حاجت از حاجت های دنیا و آخرتش را روا می کند.(۵)

امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: هر کس سوره توحید و قدر را در روز یا شبش ۱۰۰بار  قرائت نماید خداوند پس از مرگش نوری در قبر او قرار می دهد و نوری در پیش و پس او قرار گرفته و او را تا بهشت همراهی می کند.(۶)

امام صادق علیه السلام فرمودند: هر کس سه روز بر او بگذرد  وسوره توحید را نخواند خوار شده و بند ایمان از او برداشته می شود و اگر در آن حال بمیرد در حال کفر مرده است.(۷)

و نیز می فرمایند: هر که روزی بر او بگذرد و در نمازهای ۵ گانه اش سوره توحید را نخواند به او گفته می شود تو از نمازگزاران نیستی.(۸)

قرائت این سوره در بسیاری از مکان ها و زمان ها مانند پس از نماز صبح، بعد از هر نماز واجب، هنگام خواب و…  سفارش شده است.

آثار و برکات سوره

۱) شفا دهندگی

در این باره در سخنی از امام باقر علیه السلام آمده است: هر کس سوره حمد و سوره توحید او را شفا ندهد هیچ چیز دیگری او را شفا نخواهد داد همه بیماری ها با این دو سوره درمان می شود.(۹)

۲) درمان تب

هر کس که حضرت زهرا سلام الله و فرزندانش را دوست دارد و دچار بیماری تب شود سوره توحید را ۱۰۰۰ بار بخواند آنگاه خداوند را به حق فاطمه قسم دهد که شفا خواهد گرفت.(۱۰)

۳) درد چشم

از امام صادق علیه السلام نقل شده است: هر کس این سوره را بر درد چشم بخوانند به قدرت خداوند دردش آرام می گیرد.(۱۱)

۴) درد دندان

از امام باقر علیه السلام نقل شده: هر گاه احساس درد دندان کردی سوره حمد و توحید را بخوان در حالی که دست خود را بر موضع درد گذاشته ای و پس از ان ایه ۸۸ سوره نمل را قرائت کن دردش ارام می گیرد.(۱۲)

۵) امنیت

امنیت خواهی و پرهیز از خطرات و حوادث ناگوار از خواسته های اولیه و همیشگی انسان هاست و مردم از هر گونه حادثه و بدی ای که زندگی آرام و بی دردسر آنها را دچار تشویش و گرفتاری کند مخالفند و در پی دستاویز هایی برای امان جویی از این ناگواری ها هستند. سوره توحید  از این دستاویزهای محکم الهی است  که به وسیله آن می توان خود را در آغوش امیت الهی قرار داد . مواردی  که به امنیت جویی از سوره توحید سفارش شده است از این قرار است:

الف: هنگام سفر

از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده: هر کس که می خواهد به سفری برود دو طرف چهارچوب در را بگیرد و ۱۱ بار توحید را قرائت نماید خداوند پاسبان او خواهد بود تا به منزلش بازگردد.(۱۳)

ب: هنگام خروج از خانه

امام صادق علیه السلام می فرماید: هر کس هنگام خرج از منزل ۱۰ مرتبه سوره توحید را بخواند هموراه در حفظ و حراست خداوند است تا به خانه بازگردد.(۱۴)

ج: وارد شدن بر حاکم یا قدرتمند

از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده: هر وقت بر حاکم یا ستمگری وارد شوی در حالی که به او نگاه می کنی سوره توحید را سه مرتبه بخوان و دست چپت را مشت کن و برا این حال باشد تا از نزد او بیرون می روی.(۱۵)

امام صادق علیه السلام نیز فرموده اند:  هر کس پیش از رفتن به نزد قدرتمند و زورگویی سوره توحید را قرائت کند خداوند به واسطه آن مانع زیان دیدن او می شود.(۱۶)

د: هنگام خواب

امیرالمؤمنین علی علیه السلام فرمودند: هر کس هنگام خوابش سوره توحید را قرائت نماید خداوند۵۰ فرشته را مأمور حراست و نگهبانی او قرار می دهد.(۱۷)

۶) رفع فقر و تنگدستی

از امیر المؤمنین علیه السلام روایت شده است: هر وقت وارد منزل می شوید سوره تحید را بخوانید زیرا این کار فقر را از بین می برد. (۱۸)

۷) بخشش گناهان

قرائت سوره توحید از عوامل پاک شدن گناهان است . رسول خدا صلی الله علیه وآله وسلم  فرموده اند: هر کس در شب یا روز جمعه ، ۲۰۰ مرتبه  سوره توحید را در نماز ۴ رکعتی  (۲تا دو رکعت) بخواند یعنی درهر رکعت بعد از حمد ۵۰ بار توحید را بخواند گناهانش بخشیده می شود هر چند به اندازه دریا باشد. (۱۹)

در فقه الرضا امده است: هر کس سوره توحید را ۲۱ بار بخواند خداوند قصری در بهشت برای او بنا می کند و هر کس ۴۱ بارقرائت کند خداوند همه گناهانش از گذشته و اینده را می آمرزد.(۲۰)

امام صادق علیه السلام در این باره فرمودند: هر کس این سوره را در هنگام خواب بخواند خداوند گناهان ۵۰ سال گذشته اش را می بخشد. (۲۱)

۸) استجابت دعا

رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم در بیان شرایط یک نماز فرمودند: در رکعت اول پس از حمد توحید را بخواند زیرا دعای پس از آن مستجاب می شود و بدین وسیله دعای قنوت آن نیز مستجاب می گردد.(۲۲)

۹) امان از گناه

امیرالمومنین علی علیه السلام فرمودند: هر کس نماز صبح را بر پا دارد و پس از نماز در جایش بنشیند و سوره توحید را ۱۱ مرتبه قبل از طلوع خورشید قرائت کند آن روز مرتکب گناه نمی شود هر چند شیطان به سوی او طمع کند. (۲۳)

۱۰) برکت

ایجاد برکت در عمر، زندگی ، کار ، مطالعه،… از عوامل موفقیت در این کارهاست. عوامل  بسیاری برای انسان ایجاد برکت می کنند و اسباب زیادی مانع برکت هستند. قرائت سوره  توحید از عوامل ایجاد برکت است.

در سخن امام باقر علیه السلام آمده است: هر کس سوره توحید را یک بار بخواند مایه ایجاد برکت بر او می شود و هر کس این سوره را دو بار بخواند بر او و خانواده اش برکت داده می شود و اگر آن را سه بار قرائت نماید به او و خانواده و همسایگانش برکت داده می شود. (۲۴)

ختومات مجرب

  • از رسول خدا صلی الله علیه و آله وسلم روایت شده است: در روز ۵شنبه چهار رکعت نماز بجای آورد یعنی در هر دو رکعت یک سلام و به این شکل عمل کند:

۱- رکعت اول: سوره حمد و توحید ۱۱ مرتبه

۲- رکعت دوم: سوره حمد و توحید ۲۱ مرتبه

۳- رکعت سوم: سوره حمد و ۳۱ مرتبه نوحید

۴- رکعت چهارم: سوره حمد و ۴۱ مرتبه توحید را بخواند و بعد از فارغ شدن از نماز، ۵۱ مرتبه توحید را بخواند و ۵۱ مرتبه صلوات بفرستد و پس از آن به سجده رود و در سجده ۱۰۰ مرتبه بگوید: «یا الله یا الله» بعد از آن دعا کند به آنچه می خواهد می رسد.

پیامبر فرمودند: کسی که این نماز را بجا آورد و از خداوند بخواهد که کوه ها از همدیگر زوال پیدا کنند خواهد شد  یا نزول باران را بخواهد خواهد شد و اینکه حجابی میان او و پروردگار نخواهد بود و اینکه خداوند هر آینه غضب خواهد کرد به کسی که این نماز را به جای آورد و حاجت خود را نخواهد.(۲۵)

  • ختم «الله الصمد» در شب جمعه ۴۱ هزار بار بسیار مجرب است.
  • جهت توانگری: در ۳ شب جمعه هر شبش دو رکعت نماز بگذارد و در هر رکعت ۱۰ مرتبه سوره حمد و ۱۱ مرتبه سوره توحید را بخواند و بعد از سلام ۱۰۰ مرتبه صلوات بفرستد.(۲۶)

_________________________

پی نوشت:

(۱) درمان با قرآن، ص۱۷۱

(۲) الدعوات، ص۲۱۸

(۳) عیون اخبارالرضا علیه السلام، ج۲، ص۱۲۲

(۴) الدعوات، ص۸۴

(۵) جامع الاخبار، ص۵۲

(۶) الدعوات، ص۲۱۹

(۷) المحاسن،ج۱، ص۹۵

(۸) الکافی، ج۲، ص۴۵۵

(۹) وسائل الشیعه، ج۶، ص۲۳۳

(۱۰) مکارم الاخلاق، ص۳۶۶

(۱۱) تفسیرالبرهان، ج۵، ص۷۹۸

(۱۲) طب الائمه، ص۲۴

(۱۳) الدعوات، ص۲۹۵

(۱۴) الکافی، ج۲، ص۳۹۴

(۱۵) الدعوات، ص۲۹۳

(۱۶)ثواب الاعمال، ص ۱۲۹

(۱۷) مکارم الاخلاق، ص۲۸۹

(۱۸) الخصال، ص۶۲۶

(۱۹) مصباح المجتهد، ص۲۶۱

(۲۰) فقه الرضا، ص۱۳۸

(۲۱) الکافی، ج۲، ص۵۳۹

(۲۲) من لا یحضره الفقیه، ج۱، ص۳۱۵

(۲۳) ثواب الاعمال، ص۳۴۱

(۲۴) الکافی، ج۲، ص۶۱۹

(۲۵) کشکول ارومیه ای ص۳۱۸ به نقل از بحارالانوار

منابع: «قرآن درمانی روحی و جسمی، محسن آشتیانی، سید محسن موسوی»؛ درمان با قرآن ،محمدرضا کریمی

دلیل عقلی یگانگی خدا

 

پاسخ اجمالی

توحید که از مهم ترین اصول ادیان ابراهیمی است، به معنای یگانه دانستن و یکتا شمردن حق تعالی است که در نقطه مقابل آن، شرک به خدا قرار دارد. نفى هرگونه شرک و شبیه و نظیر؛ و هرگونه ترکیب عقلى خارجى و وهمى از خداوند و اثبات بساطت بارى تعالى، در دائره اثبات یکتایی و توحید حق تعالی می گنجد.

دلایل عقلی متعددی بر توحید و یگانگی خداوند اقامه شده است؛ مانند: برهان وحدت، برهان نظم، (هماهنگى عالم)؛ برهان وحدت انبیا؛ برهان نفى شبیه و مثل و نظیر؛ برهان بى نیازى خداوند و برهان بساطت و عدم محدودیت خداوند. در این بین آنچه می تواند آسان تر ما را به یگانگی خداوند برساند، شناخت این نکته است که حضرت حق وجود صرف است و وجود صرف به خاطر بى کرانگى وجودش، هیچ گونه ماهیت و حَدّ وجودى براى آن مطرح نیست. اگر شریکى براى واجب باشد هر کدام کمال مخصوص به خود را دارند و فاقد کمال مخصوص به دیگرى هستند، و این با فرض نامتناهی بودن خداوند و وجود صرف بودن او منافات دارد. پس فرض خداى دیگر ممتنع است و خداوند شریکی ندارد.

پاسخ تفصیلی

“توحید” یکی از مهم ترین اصول دین اسلام، بلکه ادیان ابراهیمی به شمار می آید.

توحید در لغت به معنای یکی دانستن و در اصطلاح اهل کلام، یگانه دانستن و یکتا شمردن حق تعالی است و در نقطه مقابل آن، شرک به خدا قرار دارد که قرآن مجید از آن به عنوان ظلم عظیم [۱] و گناه نا بخشودنی [۲] تعبیر کرده است.

توحید داراى مراتب و درجاتى است که عبارت اند از: توحید ذاتى، صفاتى، افعالی (توحید در خالقیت و ربوبیت)، توحید عبادی، توحید در مالکیت و حاکمیت و قانون گذارى و توحید در اطاعت. در زیر تنها اشارتی و لو اجمالی به توحید ذاتی و براهین آن خواهیم داشت:

توحید ذاتى :

این مرتبه از توحید به دو مرتبه توحید واحدى و توحید احدى تقسیم مى شود؛ توحید واحدى یعنى توحید در وجوب وجود و ضرورى دانستن یک وجود و نفى هرگونه شرک و شبیه و نظیر؛ و توحید احدى یعنى نفى هرگونه ترکیب عقلى خارجى و وهمى از خداوند و اثبات بساطت بارى تعالى؛ یعنی حق تعالى یک فرد از مفهوم کلى واجب الوجود که رقیب و فرد دیگرى نداشته باشد (کلى منحصر به فرد) نیست، بلکه تصور فرد دیگر براى آن محال است. در فلسفه، این نوع از وحدت را وحدت حقه حقیقیه مى نامند؛ در برابر وحدت عددى، جنسى، نوعى و مانند اینها.

براهین اثبات توحید ذاتى :

برای توحید ذاتی حق تعالی می توان دلایل عقلی بی شماری ارائه کرد که در آیات قرآن و روایات نیز شواهدی بر آن وجود دارد. در زیر به تعدادی از این دلایل اشاره می شود:

  1. برهان وحدت هماهنگى عالم: اگر دو تدبیر و اراده در عالم هستى حاکم باشد، فساد و بى نظمى در عالم یافت مى شود؛ پس نبودن فساد در عالم، دلیل بر وحدت ذات بارى تعالى است. [۳] شایان ذکر است، گر چه این برهان اولا و بالذات، وحدت خالق و مدبّر را ثابت مى کند، ولى مى توان از آن به وحدت ذات نیز نایل آمد.
  2. برهان وحدت انبیا: اگر ذات واجب الوجود بیش از یکى بود، هر آینه مى بایست خدایان دیگر نیز به ارسال رسل بپردازند، تا مردم را هدایت کنند، ولى در هیچ جاى عالم چنین اتفاقى نیفتاده است. [۴] به عبارت دیگر؛ نفس نیامدن پیغمبر از جانب شریک مفروض و نیز عدم مشاهده آثار ملک سلطنت شریک و همچنین شناخته نشدن افعال و صفات شریک دلیل بر نبود شریک است. [۵]
  3. برهان نفى شبیه و مثل و نظیر: ذات خدا ذاتی است که از هر جهت نامتناهی و دارای تمام کمالات است. [۶] او وجودی است که از هر جهت که فرض کنیم نامحدود است. جایی نیست که نباشد، زمانی نیست که وجود نداشته باشد، کمالی نیست که دارا نباشد. [۷] او هیچ حد و مرزی ندارد و به فرموده قرآن کریم “ُوَ اللَّهُ فِی السَّماواتِ وَ فِی الْأَرْضِ”، [۸] و ” فَأَیْنَما تُوَلُّوا فَثَمَّ وَجْهُ اللَّهِ”. [۹] او در همه جا وجود داشته و محدود به حد و مرز خاصی نیست و از جمله، فوق زمان و مکان است. [۱۰] حال اگر خداى دیگرى را فرض کنیم، باید آن خدا مثل ذات واجب الوجود باشد و بین آن دو ما به الاشتراک و ما به الامتیازی وجود داشته باشد؛ و چون خداوند، وجود صرف و نامتناهی است و به لحاظ کمال نامحدود است، شبیه و نظیرى ندارد، پس فرض خداى دیگر ممتنع است. [۱۱]
  4. برهان بى نیازى خداوند: در جای خود به اثبات رسیده است که هیچ نوع نیازمندی در وجود خداوند راه ندارد. بدیهی است که نفى نیازمندى به معناى نفى ترکیب از خداوند است؛ زیرا موجود مرکب، به اجزاى خود محتاج است، پس می توان با نفی نیاز از خداوند، توحید ذاتى به معناى بساطت واجب تعالى را اثبات کرد. [۱۲]
  5. برهان بساطت و عدم محدودیت خداوند: همان گونه که بیان گردید و در جای خود نیز براهین زیادی بر آن اقامه گشته است، حضرت حق وجود صرف است و وجود صرف به خاطر بى کرانگى وجودش، هیچ گونه ماهیت و حَدّ وجودى براى آن مطرح نیست. اگر شریکى براى واجب باشد هر کدام کمال مخصوص به خود را دارند و فاقد کمال مخصوص به دیگرى هستند، پس هر کدام مرکب از وجدان و فقدان هستند که این قسم از ترکیب (ترکیب از وجدان و فقدان و به عبارت دیگر وجود و عدم)، بدترین قسم از ترکیب است. [۱۳] بر این اساس ممکن الوجود به خاطر محدودیت وجودى یاراى در کنار وجود حضرت حق قرار گرفتن را ندارد؛ چرا که بساطت و عدم محدودیت وجود بارى تعالى او را از شریک منزّه ساخته است. [۱۴]

[۱] . لقمان، ۱۳ «وَ إِذْ قالَ لُقْمانُ لاِبْنِهِ وَ هُوَ یَعِظُهُ یا بُنَیَّ لا تُشْرِکْ بِاللَّهِ إِنَّ الشِّرْکَ لَظُلْمٌ عَظیمٌ».

[۲] . نساء ، ۴۸ «إِنَّ اللَّهَ لا یَغْفِرُ أَنْ یُشْرَکَ به وَ یَغْفِرُ ما دُونَ ذلِکَ لِمَنْ یَشاءُ».

[۳] . نک: انبیاء، ۲۲؛ مؤمنون، ۹۱٫

[۴] . نک: احقاف، ۴؛ انبیاء، ۲۵٫

[۵] . «نهج البلاغه»، نامه ۳۱٫

[۶] . نک: مکارم شیرازی ،ناصر ، عقیده یک مسلمان، مطبوعاتی هدف، چاپ اول، ص ۳۸٫

[۷] . نک: مکارم شیرازی ،ناصر ، خدا را چگونه بشناسیم، انتشارات محمدی (ص)، ۱۳۴۳، ص ۴۲٫

[۸] . انعام، ۳٫

[۹] . بقره، ۱۵۵،

[۱۰] . مکارم شیرازی، ناصر، عقیده یک مسلمان، ص ۴۳٫

[۱۱] . نک: توحید؛ شوری، ۱۱٫

[۱۲] . آیاتى در قرآن کریم وجود دارد که بر بى نیازى خداوند دلالت مى کنند؛ مانند «وَاللَّهُ هُوَ الْغَنِیُّ الْحَمیدُ»؛ فاطر، ۱۵٫

[۱۳] جوادى آملى عبداللَّه، شرح حکمت متعالیه (اسفار اربعه)، ج ۶، بخ ۱، ص ۴۳۴ – ۴۳۳ – انتشارات الزهراء.

منابع

 

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *